|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
عشق ارغوانی
دستانت را به من بده، چشم در چشمم بدوز
اینجا گاهی دلم می گیرد
از این همه نامهربانی که گاه پررنگ می شود و گاه رنگ می بازد
دستانت را به من بده
تا بسپارم تورا به رویاهای دور و درازی که داشته ام
رویاهایی که آمدند و رفتند
رویاهایی که رنگ باختند در سایه هجوم یک درد
دستانت را به من بده
با من بیا تا اوج آرزوهای دست نایافتنی
تا جایی که فروغ هر دیده ای
به روشنایی محبت بی پایان دستی
شاخه های آرزویش به بار می نشیند!
درد خبر نمی کند
گاه می آید
از راهی دور یا همین نزدیکی
دردی جانکاه
و هزار آرزوی رنگ باخته
اما ناگهان دستی مهربان می آید
و رنگی دوباره به آرزوهایت می زند
رنگ ارغوانی عشق!
هر روز به دیدنش می روم
جایی زیر آسمان همین شهر
نگاهش پر از همان احساس شوقیست که تسخیرم میکند
جان می گیرد دستان خسته ام
با نفس های به شماره افتاده اش
که آهنگ موزون زیستن دوباره را تکرار می کند
من حالا قلب او را دارم
و شوقی که در نگاهش موج می زند
امروز او هست
قلبش هست
و رنگ ارغوانی عاشقی!
من هستم و او نیز در کنارم در جسم دیگری
انگار که قلب او تمام وجودم را تسخیر کرده
خوشحالم...
(شاهین)
حرف آخر
امشب فراموشت می کنم
شبم سپید
فردا از آن من است
فردای روشن
برنده من شدم، که فرصتی که خواستی دادم
تا بدانی دوست داشتن نیازمند فرصت نیست
تو باختی!!
خانه ی دلم از تو خالی
وجودم پروانه ای...
خدا را شکر
(شاهین)
در حسرت مرگ
دیر زمانی بود
عشق از پنجره ی شب زده ام ننگریسته بود
من بودم و ملال روزمرگی
من بودم و کنج اتاق
یک لقمه نان
من بودم و فراموشی
اندکی لبخند و شاید دلخوشی
روزی بود و روزگاری
حسرت دیروز ... آری بود
اما دیگر بغض به گلو نبود
هر لحظه آرزوی مرگ نبود
راه نفس تنگ نبود
گره به ابرو از نفرت نبود
هیچ نبود، هیچ !
گویند توبه ی گرگ مرگ است
من توبه کرده بودم، عشق را از خود رانده بودم
اما شکستم
توبه ی خود به مهربانی تبسمی گرم شکستم
کنون سزای من عهد شکسته چیست ؟!
عمریست در سایه ی سنگی دیوار صبوری کرده ام
و معنای یافتن را در طعم از دست دادن دریافته ام
سوخته ام، یک بار، دو بار... اما باز ساخته ام
اشکی بود، باریده ام، و رها گشته ام
اما امروز...
نه اشکی برای رهایی
نه سازی به خلوت تنهایی
نه حتی کلامی با سنگ صبوری !!
کدام سنگ صبور ؟! کدام همدم ؟! کدام دوست ؟!
همه بیگانه اند
همه رذلان اند
همه ناکسان اند که با غروب شادی دیگر نیستند !
من دم فرو بستم
لب دوختم
راز دل به کس نگفتم
گونه به سیلی سرخ داشتم
تا ندانند قایقمان چه سان به گل نشست !
اما تو...
چه کردی ؟!
چه آسان لب گشودی...!!
هیهات، هیهات...
خدایا، تنها تو را دارم
تورا می خوانم
آنجایی ؟!
می بینی ؟!
دیدی چه شد ؟!
دیدی چه بر سرم آمد ؟!
که هر لحظه شکنجه ی کابوس خیانت شوم
و مرگ را به آغوش کشم
خدایا!
دیگر بغض نمی خواهم
دل تنگ نمی خواهم
شب نمی خواهم
کنج اتاق و ملال و لقمه نان هم نمی خواهم
من توبه شکسته ام
جرم معلوم است
حکم جاری ساز
(شاهین)
تو را می بخشم
تو را می بخشم
آری، تو را از اعماق وجود می بخشم
تو را عاشقانه می بخشم
به خاطر نام مقدس خدا
به خاطر قبله ای که از تو دارم
و به خاطر پاکی کودک درونت
تو را می بخشم
که هرچه به دروغ ساختم، به حقیقت ویرانش کردی
که هرچه بود و در وادی فراموشی گــُــم
به یادم آری، زنده سازی
تا هرچه باورم بود به خطا
به تلنگری ویران سازی به عطا
کنون در پس سکوت رخوت بار نیمه شب
یادت همه وجودم را به آتش می کشد
سجاده ام را می جویم
رو به قبله ی خدا می نشینم
و دو دست به آسمان شب آلود
سحر نزدیک است
اما شب، بی انتها
اشکی به گونه می لغزد
و بغض می شکند
گونه تر می شود
اما دل . . .
دیگر نمی تپد !
لاجرم خدا را می خوانم
تا که شاید در نمازم خم ابروی تو از یاد رود
لیک
تو را می بخشم
به خاطر تقدس دوستی
به خاطر آن روز که لبت گونه ام را بی بهانه، تر ساخت
و به خاطر گل شقایق
تو را می بخشم
به خاطر درسی که در کلاس عشق تو یادآوری شد
گفتم، تو را دوست می دارم
گفتی، نقطه سر خط، یادآوری :
عشقی نیست، صداقتی نیست
حسرت عمق نگاه عاشقانه بهانه بود
هرچه بود افسانه بود
امروز دیگر هیچ نیست
(شاهین)
نفرین بر شما بندگان بی خبر
نفرین خدا بر شما
که قبله اش قبله ی هوس
و نامش دروغین سوگند شماست
نفرین بر شما
نفرین
قاصدک
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
آسمان، ابر، زمین، خاک، به فریاد آمد
دل گرفت
بغض شکست
چشم گریست
روح برخاست به سویت
به دعا شد همه تن در تب رویت
دل پریشان
چشم گریان
دست لرزان
از من خانه خراب عشق گریزان
گشته ام باز دگرباره پشیمان
که به خال لبت ای دوست...
چرا دل شده حیران
پشت صد پنجره ی صد شب ما
قاصدک بود پیام آور ما
خبری نیست دگر از گل ما
از همان قاصد و آن همدم ما
قاصدک را پس چه شد ؟!
آن یار ما آخر چه شد ؟!
دل شکست و سر شکست
این سکوت اما شکست ؟!
تن فسرد و روح مرد
یاد ما از تو که بـُـرد ؟!
چه کنم بار خدایا !؟
مددی، گوشه ی چشمی، نظری...!
کافر قبله نبودم
راه گم کرده نبودم
لحظه ای بی تو نبودم
لیک
حق من این بود و بس ؟!
هرچه بود این بود و بس ؟!
آن قاصد ما را چه شد ؟!
آن یار ما آخر چه شد ؟!
آه...
قاصدک هم مرده است
یا راه را گم کرده است...!!!
(شاهین)
افسوس
آری، افسوس...
افسوس که قفس جایی برای گشودن بال نیست
افسوس که سنگ نمی تپد
و پروانه دیگر نمی داند شمع چیست
افسوس که مجنون جان در ره لیلی داد
افسوس که امروز عشق فریاد است به زیر آب
و دل، چون ارزنی به زیر پای
افسوس که هرچه ریباست نادیدنیست
و افسوس که هرچه دل تنگ است
در پشت پرده ی شب پنهان!
کنون
دریا غرق در تلاطم امواج است
و من تنها مسافر قایق شب
بی آرزو
بی پارو...
افسوس... صد افسوس...
( شاهین )
روز عشق
نگاه در هم کشیدی و ابرو به هم گره،
که چرا قلم برای تو نقشی بر صفحه ی عاشقی نمی نگارد!؟
در دل خنده ام آمد به حرف و خیال تو...
که من سنگ روح و زمستان دل،
و تو همه شور، همه عاشقانه های کودکی...!
لیک، امروز خنده می کنم به خیال و دل خویش،
که نشسته ام به پای این صفحه ی شب زده، تا برای تو عاشقانه قلم رانم...
ندانستی و ندانستم که چه شد!
بازی سرنوشت چه سان رقم خورد!
که امروز نمی دانیم عاشقیم یا بت پرست!
کافریم یا تک پرست!
هرچه هست، عشق است، دیوانگیست، شمع است، پروانگیست...
آری، شمعم شدی، تا به عشق، بال به سودای تو سوزم،
تن به آتش وجود تو زنم،
دل به دریای نگاه تو غرقه کنم،
تا دوباره...
تا دوباره عاشق شوم!
پس خوشحال باش و بخند، که امروز قلم، عاشقانه به تحریر تو آمد؛
تا با تو سخن از بهار زند
در میان انبوهی از سپید برف زمستان،
در روز عشق...
آری، کنون دیگر هر روز با تو روز عشق است،
روز زندگیست،
که من خود را در تو یافتم؛
در هر نوا از لحن آمیخته به موج ات!
در هر بغض و هر گریه،
در هر لبخند و هر خنده،
با تو شکستم و از نو بر پا شدم، برجا شدم، روح گرفتم و عاشق شدم...
کنون در پس سکوت رخوت بار شب، برای تو می نویسم؛
قلم میان انگشتان می فشارم و دل به امواج نگاه تو می سپارم،
و چون مشق کودکی صفحه را پر می کنم از سرمشق معلم عشق،
و می نویسم:
دوستت دارم! دوستت دارم! صد بار، هزار بار...
می دانی؟! تو عاشقم کردی، گرفتارم کردی، و هم پریشان!!!
که در پس هر دوستت دارم، دلم به اضطراب فرو ریزد...
هر لحظه به دلهره گذرد،
عشق و دلواپسی در هم آمیزد،
و دل به سینه غروب کند،
و باز از نو و بار دیگر از نو...
پس بگذار به زبر لب نجوا کنم:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!
کنون که قمار عاشقی باختم،
کنون که دیگر هیچ از من باقی نیست برای سوختن، برای ساختن،
اکنون چرا؟!
ترسانم! از هزار پیچ و خم روزگار که در پیش روی توست...
از هزار رنگ عاشقی،
از هزار نمایش عشق،
از هزار راه نرفته،
هزار حرف نگفته،
ترسانم، که تو همه شور، همه عاشقانه های کودکی، و من...!
...
اخم نکن، ابرو در هم نکش، امشب شب عشق است و من عاشق تو...!
خوشحال باش و بخند،
که من تورا دوست می دارم،
آری،
تورا به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارم،
تورا به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم،
تورا به خاطر نخستین گلها،
تورا به خاطر دوست داشتن دوست می دارم!
لیک...
از تو یک لبخند مرا بس است!
بخند که امروز روز عشق است،
روز توست و من در کنار تو...
چشم در چشم، دست در دست؛
پر ز شور، پر ز رنگ سرخ عاشقی...
(شاهین)
در پس فراموشی
آن روز که تجربه ای بود شیرینی تپش ،
ندانستم
که امروز
حتی یادی از لذت تپش ،
کوچه های غبار گرفته ی ذهنم را بارانی نخواهد کرد . . .
رفت که رفت !
که امروز حسرت دوباره عاشقی به دل بماند ،
حسرت عشقی پاک ، دستی لرزان . . . !
زندگی ورق خورد و رنگ باخت ،
رو به سیاهی رفت ،
تیره شد ،
تار گشت !
سالها رفت و امروز به دیدار تو آمدم ،
لحظه شمردم و ثانیه ام سال شد ؛
تو را که دیدم ،
دستم نلرزید ،
دلم نتپید ،
هیچ به یادم نبود که آن کلام کودکانه که قلم می راند در من ،
تو بودی ،
تو هستی ،
و من در کنار تو ام . . . !!!
گویی دگر عشقی نیست ،
دوست داشتنی نیست ،
احساس را به کودکی کشتم ،
افسوس . . .
دریغ !!!
( شاهین )
سرباز
فراز اگر بود با راه ، دوست هم بود ؛
سختی اگر بود ، دوست هم بود ؛
نشیب و سهیل راه نخواهم بی دوست
که هرچه هست و هرچه نیست با اوست !
برگی ز دفتر زندگی ورق خورد و دگر شد ،
آغازی دگر شد ،
تا پخته شود خامی . . .
آمده ام تا تورا راهی کنم ،
تا مــرد شوی ،
که این فراز نیز به نشیب آید ،
به اراده ی تو . . .
زین پس دلتنگم و تورا چشم در راه
که باز آیی ،
با کوله باری از تجربه ، دنیایی از خاطره ؛
تا سختی راه سهل شود در کنار تو !
در کنار دوست . . .
( شاهین )
![]() | Mehdi Moghadam - Ghesse .mp3 | ![]() |
| ||
![]() | Found at bee mp3 search engine | ![]() |