|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
فراق
عشق و وصال و عاشقی...
اینها همه واژگانی مجازی اند
حقیقت چیز دیگریست
پس آه از این حقیقت
که وصال، زوال عشق است
(شاهین)
ببار باران
در این سکوت شب
که نشسته ام در پس پنجره ی بخار گرفته ی دیروز
در این سکوت شب
که دل هوایش ابریست
و تن خسته
در این لحظه ی دلگیر از نیمه شب
همه وجود سردم
در پی رد پای خاطرات تلخ روزگارم
رهسپار است
انگشت بر بخار شیشه می کشم
سیگاری میان دو لب آتش می زنم
پُکی عمیق
و دنباله ی افکار پریشان
لذتی تلخ مرا در کام خود فرو می برد
لذتی دردناک
حسی غریب
سکوتی عجیب
آسمان دلم ابریست
می غُـرد و نمی بارد
می خواهد و نمی بارد
ببار ای دل
به روی خاطراتم ببار
تلخ و شیرین
همه را بشوی
ببار و ببر
ببار باران
ببار
(شاهین)
بهار
سالی دگر با همه دل خستگی
با همه نشیب و فراز
با همه تاریکی و شاید روشنی اش سفر کرد
سالی پر از کوچه های پر خم و پیچ
سالی که در آن بسیار تجربه اندوختم
سفر کردم و پختم
شکستم و سوختم و از نو بر پا شدم ، بر جا شدم
کنون میان انبوهی از افکار و خاطرات غبار گرفته
انبوهی از افسوس عمری که گذشت
خوش دست و پایی می زنم
خدایا ، من بنده ی پای تا سر گنهکار توام
خدایا ، تو را می خوانم
با لحن سکوت ، با کلامی خسته ، با بُغضی شکسته
اینک که دست از هرچه برایم بود و هست شسته ام
اینک که افکارم نه چون تفکر دیروز
و سوی نگاهم نه سوی دیروز است
دلم در گیر و دار بودن با توست
تو را می خوانم ، تا مرا بخوانی
چون طفلی پاک
چون کودکی ناکرده گناه
امشب مرا روزی دگر است
و فردا که سپیده زند ، سالی دگر است
هفت سین خواهم چید
که بهار است بهار
با ترنم ، با نسیم ، با هزاران گل سرخ
با دلی پر ز شعف ، با تنی پر ز حیات
با نگاهی به افق
با سلامی به طلوع
(شاهین)
قفس
قفسی خواهم ساخت
قفسی از بتن و سنگ و فلز
قفسی بی پنجره بی روزن
به درون قفسم خواهم شد
دل ز دنیای شما خواهم کـَـند
دل ز این خاک و هوا
دل ز این بی مهری
دل ز هر آدم و هر کس که بر او نام بشر
دل ز دنیای شما خواهم کـَـند
قفسی خواهم ساخت
(شاهین)
عاشقانه
تو را در ژرفای وجودم
به نرمی گلبرگ عاشق شقایق
و به لطافت دوست داشتن
لمس می کنم،
تورا چون رقص گلهای سرخ زیر باران عشق
دوست می دارم،
تورا چون جرعه آبی در کویر
چون سایه ی درخت سیب در تابستان
چون آغوشی گرم در زمستان
تورا چون بهار
تورا چون خدا
دوست می دارم،
کنون در واپسین ساعات سفر
ذره ذره ی وجود از تو پروانه ای ام
تورا فریاد می زند
و تورا طلب می کند،
با من باش و با من بمان
که وجودم گرم عشق توست
و به نفس تو زنده...
دوستت دارم بهترین نازنینم
(شاهین)
عشق ارغوانی
دستانت را به من بده، چشم در چشمم بدوز
اینجا گاهی دلم می گیرد
از این همه نامهربانی که گاه پررنگ می شود و گاه رنگ می بازد
دستانت را به من بده
تا بسپارم تورا به رویاهای دور و درازی که داشته ام
رویاهایی که آمدند و رفتند
رویاهایی که رنگ باختند در سایه هجوم یک درد
دستانت را به من بده
با من بیا تا اوج آرزوهای دست نایافتنی
تا جایی که فروغ هر دیده ای
به روشنایی محبت بی پایان دستی
شاخه های آرزویش به بار می نشیند!
درد خبر نمی کند
گاه می آید
از راهی دور یا همین نزدیکی
دردی جانکاه
و هزار آرزوی رنگ باخته
اما ناگهان دستی مهربان می آید
و رنگی دوباره به آرزوهایت می زند
رنگ ارغوانی عشق!
هر روز به دیدنش می روم
جایی زیر آسمان همین شهر
نگاهش پر از همان احساس شوقیست که تسخیرم میکند
جان می گیرد دستان خسته ام
با نفس های به شماره افتاده اش
که آهنگ موزون زیستن دوباره را تکرار می کند
من حالا قلب او را دارم
و شوقی که در نگاهش موج می زند
امروز او هست
قلبش هست
و رنگ ارغوانی عاشقی!
من هستم و او نیز در کنارم در جسم دیگری
انگار که قلب او تمام وجودم را تسخیر کرده
خوشحالم...
(شاهین)
حرف آخر
امشب فراموشت می کنم
شبم سپید
فردا از آن من است
فردای روشن
برنده من شدم، که فرصتی که خواستی دادم
تا بدانی دوست داشتن نیازمند فرصت نیست
تو باختی!!
خانه ی دلم از تو خالی
وجودم پروانه ای...
خدا را شکر
(شاهین)
در حسرت مرگ
دیر زمانی بود
عشق از پنجره ی شب زده ام ننگریسته بود
من بودم و ملال روزمرگی
من بودم و کنج اتاق
یک لقمه نان
من بودم و فراموشی
اندکی لبخند و شاید دلخوشی
روزی بود و روزگاری
حسرت دیروز ... آری بود
اما دیگر بغض به گلو نبود
هر لحظه آرزوی مرگ نبود
راه نفس تنگ نبود
گره به ابرو از نفرت نبود
هیچ نبود، هیچ !
گویند توبه ی گرگ مرگ است
من توبه کرده بودم، عشق را از خود رانده بودم
اما شکستم
توبه ی خود به مهربانی تبسمی گرم شکستم
کنون سزای من عهد شکسته چیست ؟!
عمریست در سایه ی سنگی دیوار صبوری کرده ام
و معنای یافتن را در طعم از دست دادن دریافته ام
سوخته ام، یک بار، دو بار... اما باز ساخته ام
اشکی بود، باریده ام، و رها گشته ام
اما امروز...
نه اشکی برای رهایی
نه سازی به خلوت تنهایی
نه حتی کلامی با سنگ صبوری !!
کدام سنگ صبور ؟! کدام همدم ؟! کدام دوست ؟!
همه بیگانه اند
همه رذلان اند
همه ناکسان اند که با غروب شادی دیگر نیستند !
من دم فرو بستم
لب دوختم
راز دل به کس نگفتم
گونه به سیلی سرخ داشتم
تا ندانند قایقمان چه سان به گل نشست !
اما تو...
چه کردی ؟!
چه آسان لب گشودی...!!
هیهات، هیهات...
خدایا، تنها تو را دارم
تورا می خوانم
آنجایی ؟!
می بینی ؟!
دیدی چه شد ؟!
دیدی چه بر سرم آمد ؟!
که هر لحظه شکنجه ی کابوس خیانت شوم
و مرگ را به آغوش کشم
خدایا!
دیگر بغض نمی خواهم
دل تنگ نمی خواهم
شب نمی خواهم
کنج اتاق و ملال و لقمه نان هم نمی خواهم
من توبه شکسته ام
جرم معلوم است
حکم جاری ساز
(شاهین)
تو را می بخشم
تو را می بخشم
آری، تو را از اعماق وجود می بخشم
تو را عاشقانه می بخشم
به خاطر نام مقدس خدا
به خاطر قبله ای که از تو دارم
و به خاطر پاکی کودک درونت
تو را می بخشم
که هرچه به دروغ ساختم، به حقیقت ویرانش کردی
که هرچه بود و در وادی فراموشی گــُــم
به یادم آری، زنده سازی
تا هرچه باورم بود به خطا
به تلنگری ویران سازی به عطا
کنون در پس سکوت رخوت بار نیمه شب
یادت همه وجودم را به آتش می کشد
سجاده ام را می جویم
رو به قبله ی خدا می نشینم
و دو دست به آسمان شب آلود
سحر نزدیک است
اما شب، بی انتها
اشکی به گونه می لغزد
و بغض می شکند
گونه تر می شود
اما دل . . .
دیگر نمی تپد !
لاجرم خدا را می خوانم
تا که شاید در نمازم خم ابروی تو از یاد رود
لیک
تو را می بخشم
به خاطر تقدس دوستی
به خاطر آن روز که لبت گونه ام را بی بهانه، تر ساخت
و به خاطر گل شقایق
تو را می بخشم
به خاطر درسی که در کلاس عشق تو یادآوری شد
گفتم، تو را دوست می دارم
گفتی، نقطه سر خط، یادآوری :
عشقی نیست، صداقتی نیست
حسرت عمق نگاه عاشقانه بهانه بود
هرچه بود افسانه بود
امروز دیگر هیچ نیست
(شاهین)
نفرین بر شما بندگان بی خبر
نفرین خدا بر شما
که قبله اش قبله ی هوس
و نامش دروغین سوگند شماست
نفرین بر شما
نفرین
قاصدک
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
آسمان، ابر، زمین، خاک، به فریاد آمد
دل گرفت
بغض شکست
چشم گریست
روح برخاست به سویت
به دعا شد همه تن در تب رویت
دل پریشان
چشم گریان
دست لرزان
از من خانه خراب عشق گریزان
گشته ام باز دگرباره پشیمان
که به خال لبت ای دوست...
چرا دل شده حیران
پشت صد پنجره ی صد شب ما
قاصدک بود پیام آور ما
خبری نیست دگر از گل ما
از همان قاصد و آن همدم ما
قاصدک را پس چه شد ؟!
آن یار ما آخر چه شد ؟!
دل شکست و سر شکست
این سکوت اما شکست ؟!
تن فسرد و روح مرد
یاد ما از تو که بـُـرد ؟!
چه کنم بار خدایا !؟
مددی، گوشه ی چشمی، نظری...!
کافر قبله نبودم
راه گم کرده نبودم
لحظه ای بی تو نبودم
لیک
حق من این بود و بس ؟!
هرچه بود این بود و بس ؟!
آن قاصد ما را چه شد ؟!
آن یار ما آخر چه شد ؟!
آه...
قاصدک هم مرده است
یا راه را گم کرده است...!!!
(شاهین)
افسوس
آری، افسوس...
افسوس که قفس جایی برای گشودن بال نیست
افسوس که سنگ نمی تپد
و پروانه دیگر نمی داند شمع چیست
افسوس که مجنون جان در ره لیلی داد
افسوس که امروز عشق فریاد است به زیر آب
و دل، چون ارزنی به زیر پای
افسوس که هرچه ریباست نادیدنیست
و افسوس که هرچه دل تنگ است
در پشت پرده ی شب پنهان!
کنون
دریا غرق در تلاطم امواج است
و من تنها مسافر قایق شب
بی آرزو
بی پارو...
افسوس... صد افسوس...
( شاهین )
روز عشق
نگاه در هم کشیدی و ابرو به هم گره،
که چرا قلم برای تو نقشی بر صفحه ی عاشقی نمی نگارد!؟
در دل خنده ام آمد به حرف و خیال تو...
که من سنگ روح و زمستان دل،
و تو همه شور، همه عاشقانه های کودکی...!
لیک، امروز خنده می کنم به خیال و دل خویش،
که نشسته ام به پای این صفحه ی شب زده، تا برای تو عاشقانه قلم رانم...
ندانستی و ندانستم که چه شد!
بازی سرنوشت چه سان رقم خورد!
که امروز نمی دانیم عاشقیم یا بت پرست!
کافریم یا تک پرست!
هرچه هست، عشق است، دیوانگیست، شمع است، پروانگیست...
آری، شمعم شدی، تا به عشق، بال به سودای تو سوزم،
تن به آتش وجود تو زنم،
دل به دریای نگاه تو غرقه کنم،
تا دوباره...
تا دوباره عاشق شوم!
پس خوشحال باش و بخند، که امروز قلم، عاشقانه به تحریر تو آمد؛
تا با تو سخن از بهار زند
در میان انبوهی از سپید برف زمستان،
در روز عشق...
آری، کنون دیگر هر روز با تو روز عشق است،
روز زندگیست،
که من خود را در تو یافتم؛
در هر نوا از لحن آمیخته به موج ات!
در هر بغض و هر گریه،
در هر لبخند و هر خنده،
با تو شکستم و از نو بر پا شدم، برجا شدم، روح گرفتم و عاشق شدم...
کنون در پس سکوت رخوت بار شب، برای تو می نویسم؛
قلم میان انگشتان می فشارم و دل به امواج نگاه تو می سپارم،
و چون مشق کودکی صفحه را پر می کنم از سرمشق معلم عشق،
و می نویسم:
دوستت دارم! دوستت دارم! صد بار، هزار بار...
می دانی؟! تو عاشقم کردی، گرفتارم کردی، و هم پریشان!!!
که در پس هر دوستت دارم، دلم به اضطراب فرو ریزد...
هر لحظه به دلهره گذرد،
عشق و دلواپسی در هم آمیزد،
و دل به سینه غروب کند،
و باز از نو و بار دیگر از نو...
پس بگذار به زبر لب نجوا کنم:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!
کنون که قمار عاشقی باختم،
کنون که دیگر هیچ از من باقی نیست برای سوختن، برای ساختن،
اکنون چرا؟!
ترسانم! از هزار پیچ و خم روزگار که در پیش روی توست...
از هزار رنگ عاشقی،
از هزار نمایش عشق،
از هزار راه نرفته،
هزار حرف نگفته،
ترسانم، که تو همه شور، همه عاشقانه های کودکی، و من...!
...
اخم نکن، ابرو در هم نکش، امشب شب عشق است و من عاشق تو...!
خوشحال باش و بخند،
که من تورا دوست می دارم،
آری،
تورا به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارم،
تورا به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم،
تورا به خاطر نخستین گلها،
تورا به خاطر دوست داشتن دوست می دارم!
لیک...
از تو یک لبخند مرا بس است!
بخند که امروز روز عشق است،
روز توست و من در کنار تو...
چشم در چشم، دست در دست؛
پر ز شور، پر ز رنگ سرخ عاشقی...
(شاهین)
در پس فراموشی
آن روز که تجربه ای بود شیرینی تپش ،
ندانستم
که امروز
حتی یادی از لذت تپش ،
کوچه های غبار گرفته ی ذهنم را بارانی نخواهد کرد . . .
رفت که رفت !
که امروز حسرت دوباره عاشقی به دل بماند ،
حسرت عشقی پاک ، دستی لرزان . . . !
زندگی ورق خورد و رنگ باخت ،
رو به سیاهی رفت ،
تیره شد ،
تار گشت !
سالها رفت و امروز به دیدار تو آمدم ،
لحظه شمردم و ثانیه ام سال شد ؛
تو را که دیدم ،
دستم نلرزید ،
دلم نتپید ،
هیچ به یادم نبود که آن کلام کودکانه که قلم می راند در من ،
تو بودی ،
تو هستی ،
و من در کنار تو ام . . . !!!
گویی دگر عشقی نیست ،
دوست داشتنی نیست ،
احساس را به کودکی کشتم ،
افسوس . . .
دریغ !!!
( شاهین )
سرباز
فراز اگر بود با راه ، دوست هم بود ؛
سختی اگر بود ، دوست هم بود ؛
نشیب و سهیل راه نخواهم بی دوست
که هرچه هست و هرچه نیست با اوست !
برگی ز دفتر زندگی ورق خورد و دگر شد ،
آغازی دگر شد ،
تا پخته شود خامی . . .
آمده ام تا تورا راهی کنم ،
تا مــرد شوی ،
که این فراز نیز به نشیب آید ،
به اراده ی تو . . .
زین پس دلتنگم و تورا چشم در راه
که باز آیی ،
با کوله باری از تجربه ، دنیایی از خاطره ؛
تا سختی راه سهل شود در کنار تو !
در کنار دوست . . .
( شاهین )
سخنی با آشنای غریب
آری، دیر زمانیست که قلم، همان یار دیر آشنا، با من غریب است !
دیر زمانیست که دیگر سراغی از این دل پریشان نمی گیرد .
لیک تو ای آشنای غریب ،
چه خواهی از من ؟
مـــرا با تو هیچ آشنایی هست ؟!
نه نامی، نه تصویری از تو !
با تو چه توانم سخن گفتن ؟!
می خواهی بنویسم ...
می نویسم !
باشد که این بار بر این صفحه ی شب زده خطی برای تو باشد !
برای تو که آنسوی زمان به انتظار تحریر سرگردانیم نشسته ای ...
برای تو که امیدم دادی ،
که کسی هست ،
آشنایی هست غریب ،
که مـــرا می جوید !
پس بگو چه بنویسم ؟! از چه بگویم ؟! از چه بنویسم ؟!
مگر دیگر حرفی هم مانده برای گفتن ؟!
تا بوده، کلام از سیاهی شب بوده ،
تا بوده، کلام از خسته دلی بوده ،
تا بوده همین بوده !
چه سان توان از مرگ گل شقایق قلم زد ؟!
او که رفت ...
لیک دیگر چه جای ماندن است ؟!
باید رفت !
باید رخت بر بست از این دیار ریا !
اینجا دیگر شمعی روشن نیست ،
اینجا دیگر کبریت هم نیست ،
سرد است ،
زمستان است ،
امـــروز و فردا همان دیروز است و دیروز دیروز ...
دیگر چه جای سخن ؟ چه جای شکوه ؟
چه جای اشک ؟ چه جای گریه ؟
کجاست مرهم ؟
چقدر تنگ است دل برای آن کلام کودکانه !
شاید آن روز که سهراب نوشت :
" تا شقایق هست زندگی باید کرد "
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت ،
باید اینگونه نوشت :
" هر گلی هم باشی ،
چه شقایق، چه گل پیچک ویاس ،
زندگی اجبار است "
( شاهین )
هدیه
اکنون که چشم در چشم توام نیست ، گویا سکوت زبانم را به تاراج برده ...
پس چونان دیروز و همه روز قلم میان انگشتان لرزانم به تحریر تو می آید ،
تا با تو سخن از دل گوید و احوال پریشانی دل ...
آری !
بگذار بگویم و جسورانه فریاد برآرم که با همه کودکیت ، دلم به سینه ربودی ...
لیک در عجبم ، متحیر ز آنچه در من است ، و آن تپش تند قلب !
مگر نه اینکه دلم را با خود برده ای ؟! پس این چه تپش تندیست ... ؟ دل ...؟!!
در اندرون من خسته دل ندانم کیست ،
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست !
سینه ام هوای گسستن دارد ...
می بینی ؟ می بینی که چه کردی با من پریشان حال ؟!!
توان گفتنم نیست که من دل باخته ام ؛ شرم دارم ؛ ز خود شرم می کنم و از دیروز خود ؛
که قسم ها شکست باری دگر ...!
خدایا !
مرا ز چه روی به مسلخ عشق می بری ؟!
چه سان توانم بار سنگین عشق بر دوش کشم ... ؟!!
آن شب که به خواب و رویا سفره ی دل پیش روی تو گشودم ،
اشک ریختم و مناجات تو کردم ،
گفتم که توانم رفت ، صبرم مـــرد ...
گفتی امشب که بمیرد ، هدیه ای بر من رسد ز در حکمت تو . ..
ندانستم ، هیچ ندانستم که آن ،
هدیه ای از جنس فرشته ای کوچک ، هدیه ای آمیخته به عشق است ...
بار خدایا ... حیرت می کنم از حکمت تو ! که ز تو خواسته ام چیست و تو ...
شــکر ، به در رحمت تو شکر که از حکمت اگر نیست چنین هدیه ی ناز ،
کافر عشق توام باز به هر راز و نیاز ...
اما تو ، ای فرشته ی کوچک ، ای هدیه ی دوست داشتنی خدا ،
امروز روز پایکوبی و رقص توست ، روز آغازی دوباره ، روز تولد تو ؛
امروز روز توست که دلم بردی ، بخند که تو بردی و من باختم ؛
بار دیگر باختم و دانم که هر چه توانم ساختن ، باز خواهم سوختن ! به پای کودکی تو ...!
چه کنم ؟!
آن لحظه که از خیال به سوی تو می گشایم بال ،
دلم سر به طغیان می نهد و فریاد حذر می کند با من !
پس تکلیف به چیست ؟!!
همدم هر شب تاریک و دل سوخته کیست ؟!
زنهار ...!
من نه آنم ، نتوانم حذر از عشق کنم ، من نتوانم ؛
کنون که به خلوت شب نشسته ام این سوی پنجره ی فردا ،
افکار پریشانم در گیر و دار بودن توست ...
آری ، باز همان جمله ی دیر آشنا :
بودن یا نبودن ، مسئله این است ...!!!
( شاهین )
خزان زندگی من
هفده بهار از زندگیم گذشت ، همه شادی بود و خنده ، همه احساس ، همه لذت ، همه شیطنت !
من بودم و مدرسه بود و خانواده ، و هیچ کس دیگر !
انتظار برایم معنا نداشت ؛
بهار و تابستان چون پائیز بود و زمستان ، سرد و گرم ، تاریک و روشن ، فرقی برایم نداشت ؛
می دانستم که مادرم را دوست دارم ، پدرم را دوست دارم ، و خدا را می پرستم !
آرزوهای بزرگی به فکرم بود ، فکر اینکه روزی به تنهایی رانندگی خواهم کرد خوشحالم می کرد ؛
خوشبخت بودم ، و خوشبختی را با تمام وجودم احساس می کردم ...
روزها گذشت و گذشت ، پائیز کوله بارش را بست ، بهار هفده به خواب ابدی رفت !
به خاطرم نیست ، ولی نگاه دو چشمم به نگاه معصوم دخترکی گره خورد ، قلبم تپید ، دستم لرزید ،
نیروئی غریب مرا به سوی او کشید ، نمی دانستم این چه حسیست ،..
گویا همه وجودم سر به طیغان داشت ، ...
فریادی درونم را پیمود !
برو ! به سویش برو ! نگاهش تورا می طلبد ... !
رفتم ، و با هر قدم ، تپش را حس کردم ...
روزها گذشت ، این بار لذت زندگی برایم معنای دیگری گرفت ،
این بار زندگی برایم شیرینی تپش قلبم بود !
هفته ها گذشت ، دلم عشق را آموخت ، تا معنای دوست داشتن را بداند !
من عاشق شدم !!!
دلم چه می دانست که عاشق دختری از سنگ ، دختری از یخ شده ام ... !
سالها به بی خبری رفت ، یک سال ، دو سال ، ...
زندگی رفت و دقایق معنی تلخ شکست شد !
من ماندم و تنهایی ، من ماندم و حسرت خنده ، من ماندم و شبهای گریه ...
چه بگویم که دلم زخمی بی رحمی آن دخترک سنگی شد !
روزها رفت ؛ ساعت و ثانیه چون سال برایم می گذشت ؛ همه درد ، همه رنج ...
پائیز دیگری از راه رسید ؛ سردی خزان نوید از بهار بیست می داد .
بهار بیست ... !!! چه بهاری ؟؟؟!!!
گفتند عشق تعریف دیگری دارد ، دوست داشتن نه آن است که تو دانی ؛
گفتند عشق جاده ای به دو سو دارد ، نه این راه خراب آبادی که تو در پیش گرفته ای ...
ناگاه طوفانی به پا شد ، دلم سر به طغیان گذاشت ،
همه وجودم عشق را از من طلب کرد ، تا دوباره خود را در بند عشق گرفتار دیدم ...
اما اینبار جاده ی عشق دو سو داشت ...
یک سو من بودم و همه احساس ، سوی دیگر دختری از جنس نور که دلش دریا را به تاراج برده بود !
هر لحظه که می گذشت غرق حسرت و پشیمانی می شدم ؛
حسرت سالهای بی خبری ، حسرت ثانیه های رفته ز دست ... !
تردید داشتم ، برای دوست داشتن ؛
می ترسیدم ، از عاشق شدن !
دلم ندا می داد اینبار اگر زیر پایم خالی شود ، یارای برخاستن نخواهم داشت ، خواهم مُـــرد ... اما ... !
اما کسی درون دلم با همه وجود فریاد می زد :
عاشقانه دوستش بدار ، او همتای گمگشته ی توست ... !!!
چه شیرین بود شوق دیدارش ،
چه زیبا بود شکنجه ی نگاهش ،
چه ساده دل به عشقش باختم ،
چه معصومانه صداقتم را به پایش ریختم ،
و چه غمبار در لحظه های اوج نیاز ، تنهای تنها ، خود را گوشه ای از سیاهی شب یافتم ...
آری ، گویا قاضی سرنوشت برایم حکم شکست را داده بود ، محکومی بودم ، و لاجرم تسلیم حکم ... !!!
چه کم بود فرصت برای خنده !
چه بسیار گریستم !
چه بسیار مرگ طلب کردم !
کاش همان لحظه ی محنت بار ، مرگ مرا به آغوش می کشید !!!
کـــــاش ... !!!
ولی افسوس که هنوز نفس می زدم ، افسوس که بودم و هستم ...
دنیا به آخر رسید !
مرگ عشق ، بوسه بر قلبم زد !
با خود عهد بستم که دیگر از دریچه ی عشق به این دنیای نفرت انگیز ننگرم ،
دیگر به هیچ موجود دو پائی که اسم دختر بر اوست اعتماد نکنم ،
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر ،
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر ...
دلم در سینه شکست ، غرورم له شد ، آرزوهایم فنا شد ، همه احساسم مُــرد ...!
دیگر همه می دانستند که شاهین نمی خندد ،
همه می دانستند که شاهین هر لحظه می شکند ، پژمرده می شود ، و می میرد ... ؛
دلم طوفانی بود ، چیزی درونش نمی تپید !
گویا قلبم تکه سنگی بود که چیزی از تپش نمی دانست ... !
ناخواسته با دختری آشنا شدم که کلام دلنشینش زندگی دوباره ام می داد ...
دخترک سه سال بیشتر نداشت !
چنان خود را در دلم گنجاند که ندانستم کی دوباره عاشق شدم ...
با خود می گفتم : نه !!!
شاهین بس است ، دیگر دوست داشتن بس است ، دیگر شکستن بس است ...
مبادا !!!
مبادا خود را در بند عشق مصلوب سازی ... !!!
شاهین !
مگر با دلت عهد نبستی که عشق نورزی ؟!
مگر دلت سنگ نشد ؟!
مگر سنگ هم می تپد ؟!
مگر چشمه ی زلال اشک هایت نخشکید ؟!
چه می شود تو را ؟!
مگر می شود کلام کودکانه ای چنین تو را دگرگون سازد ؟!
آری ، کلامش سنگ دلم را شکست ، قلبم تپید ، تنم طراوت بهاری به خود گرفت ؛
دیگر چیزی در من نبود ، جز شوق دیدار دخترک ، جز شنیدن لحن معصومش !
هر لحظه تولد عشق را با همه وجودم لمس می کردم ،
چه شیرین لحظه ای بود لحظه ی دیدار ،
چه آرامشی داشت دلم ، آن لحظه که دستان کوچکش به دستم بود ،
او عشقم شد ،
او بهانه ی شیرین خنده ام شد ،
او همه زندگیم شد ،
دخترک فرشته ای بود که خدا برای من فرستاد ،
زندگی دوباره ام داد ،
مرا عشق دوباره داد ،
و چشـــم از این دنیا بر بست !
مگر می شود باور کرد ؟1
هــرگز !!!
چه بگویم که دلم را به تصویر کشم ؟!
چگونه توانم خاکستر شدنم را به تحریر آورم ؟!
که من سوختم !!!
امـــروز ، روز مرگ بهار بیست و سه ، روز مرگ جوانیست ... !!!
امـــروز مرا با مرگ فاصله ای نیست !
عشقم مُــرد ، یارم رفت ، زندگی زندان غمم شد !!!
بیست و سه خزان از زندگیم گذشت ، همه اندوه ، همه اشک ، همه مرگ احساس ، همه زجر !
اینک من ماندم و قلم ؛
نه مدرسه ، نه رضایت خانواده ، نه هیچ کس دیگر !
انتــظار !
کنون دیگر انتظار برایم بی معنی نیست ، واژه ی تلخیست ، تلخ چون روزگارم !
بهار و تابستان ، پائیز و زمستان ، سرد و گرم ، تاریک و روشن ، همه آیه ی تکرار زمان است ،
همه حسرت ، همه پوچی ، همه بی مهری و در به دری !
دیگر نمی دانم دوست داشتن چیست ، پرستش کدام است !!!
آرزویم چیست ، خوشبختی کدام است !!!
امروز ، انتظار چه سخت است ، انتظار برای شنیدن همان کلام کودکانه ، که بگوید :
تولدت مبارک ... !!!
(شاهین)
رفتم از یاد
برای تو می نویسم !
برای تو که من فراموشت گشته ام !
دیریست ره به حال ما نمی بری ، یادی ز من پریشان حال نمی کنی !
نمی دانستم من سوخته دل ، که هر لحظه برای تو نفس می زنم ،
اینگونه به وادی فراموشی تو خواهم رفت !
بنگر ، روزگارم را ، حال و روزم را ، چهره ی خسته ز بیداری شبم را ، پای تا سرم را بنگر ؛
می بینی ؟!!
دیگر از من چیزی باقی نیست !
خسته ام ، بغضم نمی شکند ، یادت به آتشم می کشد ،
دیگر حتی قلم یاریم نمی کند تا دل پریشانم را به تحریر آورم ،
کسی نیست تا به پای سخنم بنشیند !
پس به که گویم ؟! مگر همیشه نمی گفتند در این دنیای فانی هر کس همتایی دارد ؟!
چه شد ؟ پس همتای من پـُــردرد در این آشفته بازار کیست ؟ از تو می پرسم ای خدا ...!
بگو اگر خطایی کردم تا سزاوار تنهایی باشم و مرگ ...
نشانم ده اگر یک مور آزردم ، اگر یک دانه گندم را لگد کردم ...
مرا یا رب نمی خواهی ، گناه از تو ، اگر نفرین به این دنیای بد کردم !!!
با خود می گویم :
شاهین ! مگر تو صادق نبودی ؟
مگر دیوانه وار دوستش نداشتی ؟
مگر گناهش را نبخشیدی ؟
آری ، من بودم !
شاهین ، مگر نمی دانستی که اگر صادق باشی خواهی باخت ؟
مگر نمی دانستی که اگر دوست داشته باشی طرد خواهی شد ؟
مگر نمی دانستی گناه از تو بود که بخشیدی ؟
می دانستم !
پس دگر چه جای گلایه ؟ چه جای شکوه ؟!
خودت کردی که لعنت بر خودت بـــاد ...
(شاهین)
خداحافظی
لحظه ها در گذرند ، شتاب در شتاب ، چون برق و باد !
لحظه های بی تو بودن ، لبخند لبانم را مصلوب غم کرده !
کنون که برایت دلم را به تحریر آورده ام ، از چه بگویم ؟
از دل تنگم یا از دو چشم خشکیده ز اشکم ؟!!!
نتوان گریخت از حسرت هر ثانیه ی با تو گذشته ؛
نتوان گریخت ...
به راستی که چه زود دیر شد !!!
آری ، در حسرت تو ماندم !
در حســــــــرت تو مانـــــــــدم ...
روزی چون دو کبوتر عاشق ، بال به سوی هم گشودیم ؛
بی حسرت دیروز ، بی ترس ز فردای نیامده ز راه ؛
گاه شاد بودیم و خنده ها بهانه ای بود تا دور شویم از آنچه که هستیم ؛
گاه جدا از هم ، هر یک به گوشه ای تاریک ، اشک ریختیم و آرزوی مرگ کردیم و
دست به درگاه خدا گشودیم ، " خدایا ، دانم که خطاکارم ، دلش شکسته ؛ دانم که خطاکارست ، دلم شکسته ؛ ولی طاقت به جدائی نیست ، آتش این عشق را به قطره آبی خاکستر مکن !!! "
مگر دوست داشتن جز این است ؟!
مگر عشق تعریف دیگری دارد ؟!
هیهات ...
دگر چه گویم ؟!
یاد آن کودک سه ساله آتش به همه وجودم می زند ، مگر می شود آن کلام کودکانه فراموشم شود ،
مگر می شود آهنگ خنده اش ، بغضش ، و اخمش در ذهن پریشانم بمیرد ؟!!!
" بوی گندم مال من ، هرچی که دارم مال تو ؛... "
مگر می شود فراموش کرد ؟!
آه از این دل ...
فقط اگر بغض رهایم کند ، خواهم گفت : یادش بخیر ... !
امروز در مسیر عشقمان رسیده ایم به دریای پر تلاطم زندگی ،
راه برگشتی نیست ، قایقی بیش نیست ؛
قایقران از آنسوی دریای بیکران برای بردن تو به اینجا آمده ،
آمده تا تورا از این طوفان به ساحل خوشبختی ببرد !
ترس به دل راه مده ، شک مکن ، بی تردید او تکیه گاه فردای توست !
او شریک زندگی توست ، او جاودانه عشق واقعی توست ... !
اینک دست در دست هم ، در این شب تاریک ، کنار قایق ایستاده ایم ...
لحظه ها در گذرند ، شتاب در شتاب ، چون برق و باد !
بغض آسمان شکسته است ، موج های وحشی خود را به ساحل عشقمان می کوبند ،
و زمان تورا به رفتن فرا می خواند ؛
کاش دلم به وسعت آسمان بود ،
کاش سرنوشت جز این بود ،
کاش قایقی ساخته بودم ،
کاش مرد قایقران من بودم ...!
ولی دیگر دیر است ، او دستش را به سوی تو آورده تا به قایقش بروی ...
نه ! لحظه ای بمان ، سرد است ، اینجا آتشی نیست تا تنم گرم شود ، تنها تو می توانی ؛
لحظه ای ، فقط لحظه ای بگذار دستت دستم را بسوزد ؛
بگو ، با من سخن بگو ؛ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را ؟!
با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد ، چه رسد به اينکه تنهايم بگذاري ؛
بگو چگونه احساسم را بنويسم ؟!
چگونه اسمت را بنويسم ؟!
به مـــــژگانت قسم ، بی تو خواهم مـُــرد ،...
چشم دوخته ام به چشمان چون شب سیاهت ،
دو چشمت دلیل بودنم است ،
غرق در چشم ترت می شوم و سر به سوی تو ...
لبهای یخ زده ام را آهسته به روی لبهای داغ پر التهابت می گذارم ، تا از حرارت وجودت کام گیرم ؛
این آخرین بـــوسه ی عشق است !
در میان آب که تا سینه ام بالا آمده ، به آغوشت می کشم ، تا آخرین قطرات اشک را در آغوش تو ببارم ؛
این آخرین عشق بازیست ، و آخرین تپش تند قلب ...!
فقط برای لحظه ای غرق لذت می شویم ، لحظه ای کوتاه ...
افســـوس ...!
دگر زمان به انتها رسید !
موج بی رحمانه به صورتم سیلی میزند و من ناگاه خود را میان انبوهی از آب می یابم ؛
تو سوار بر قایق ، در کنار مرد قایقران ، خیره به دور دست ها ، در پی ساحل خوشبختی ؛
و من در میان آبی ســـرد ، خیره به دوردست ، همان جا که ماه قایقت را می بوسد ...!
دیگر رمق برایم نمانده ، چشمهایم را می بندم تا دگر تاریکی را هم نبینم ؛
دیگر سردم نیست ،
دیگر نمی لرزم ،
دیگر صدایی نمی شنوم ،
دیگر چیزی نمی بینم ،
دیگر حتی قلبم هم نمی زند ،
نمی دانم کجا هستم ،
اصلا نمی دانم هستم یا پر به آسمانها گشوده ام ؟!!!
آهسته در دل زمزمه می کنم :
دوستت دارم . . .
( شاهین )