تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

 

آخرين لحظه

 

در اين آخرين لحظات اين سال يخ ،
هنـوز هـم هـر ثانيه ي عمـرم با تو مي گذره !
نمي دونم تا کي مي تونم اين کوله بار سنگين
پر از خاطرات تلخ رو به دوش بکشم .
ولي مي دونم که غربت من هرچي که هست
از با تو بودن بهتره !!! 

آره عزيزم ،
وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم ،
وقتي با يه زخم زبون
از اين و اون دلگير مي شم ، ...
مي گم :
نفرين به عشق و عاشقي ،
نفرين به بخت و سرنوشت ،
به اون نگاه که عشقتو ،
تو سر نوشت من نوشت ،
نفرين به من ، نفرين به تو ،
نفرين به عشق من و تو ،
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو !!!

نمي خوام نفرينت کنم ،
يعني اصلا نمي تونم که اين کارو بکنم ، پس ،
تو اين لحظه هاي آخرين سال يه دعا برات مي کنم !
از ته دل برات دعا مي کنم که :
بدترين لحظات عمرت ، از بهترين ثانيه هاي عمر من
بهتر ،
زيباتر ،
و شادتر باشه !
و از خداي خودم برات خوشبختي بي انتها
و آرامش هميشگي مي خوام .

مي دوني ؟!
هيچ وقت نفهميدم جرمم چيه ،
ولي هـــــر چي که بود و هست همينه که هست ،
از منو تو کاري ساخته نيست .

بي خيال !

يک سال ديگه رفت و مارو گذاشت تو حسرت
و دل تنگي عزيزاي از دست دادمون .
افسوس و صد افسوس !

...

سال نو مبارک

 

( شاهین )          

 

 

+  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت  8:16 PM  به قلم شاهین  | 

 

   حسرت

   دريغ از اين همه حسرت كه خوردم
   به پاي عشــق تو جان داده مُــردم
   يه چشمم اشك و ديگر چشم من خون
   دل ديوانه ام ويـرون ويـرون
   عجب شبها دعا كردم خــدايا
   خودت بر ما نظـر كن بارالها
   ببين ديوانه ام مسـتم پريشان
   مكن اين عاشـق شيـدا پشيمان
   ولی افسوس و صد افسوس دیگر
   که رفتی در پی یک یار دیگر
   بدان تا زنده هسـتم با تو هسـتم
   به عطر گيسويت ناخورده مسـتم
   دل از من بر مگيري ناز جانم
   كه همچون شمع سوزان رو به بادم
   اگر من عاشقم ، اين يك گناه است ... !
   دل عاشــق شكستن صد گناه است !
   ببين تنهاي تنها بي پـر و بال
   نشستم بر سر راهـت چو هر سال
   گرت بر دلبرت رحمي نداري
   بگو پس شعله اي ، نوري نداري ...
   به من گفتي كه بردي عشقم از ياد
   بگفتم عاشقي اين نيست ؛ فرياد !
   دلم بي وصل تو شادي نبيند
   به غيـر از محنت آزادي نبيند
   تو از سنگ و دل من جنس شيشه
   شكستي قلب من با سنگ و تيشه
   كنون بنگر كه من بي تو چه هستم
   بسان كودكي گمـگشـته هستم ...
   گناه من چه بوده ؟ عشق و مستي ؟!
   وفاداري ؛ يه رنگي ؛ بت پرستي ؟!
   تو بت من بت پرست ، اي واي بر من
   شدم غافل ز خود فرياد بر من !

               

                                         ( شاهین )

 

 

+  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت  12:55 PM  به قلم شاهین  | 

 

قشنگترین اشتباه !!!


نمی دونم چی بگم !! بگم آره ؟! به چه امیدی ؟! به چه شوقی ؟! بگم نه ؟! چطوری ؟!
پس این همه مدت برای کی جنگیدم ؟!!
بعد از این همه جنگ و ستیز ، این همه حرف و حدیث ، بعد از این همه خرد شدن ها ،
و بعد از اینکه دلم شکست بهم می گی اسمشو بذار قشنگترین اشتباه ؟؟!!
چه انتظاری ازم داری ؟!!!
حالا دیگه از خودمو فردام می ترسم ، فردای تاریکم ، فردای تنهاییم ، فردای مجهولم ...
آره خوب ! تویی که خودتو زیر پات گذاشتی ،
خیلی راحت می تونی اسم بزرگترین شکست زندگی منو بذاری قشنگترین اشتباه !!!
یادمه گفتی فقط از خدا می ترسی ! دروغ می گی ! دروغ می گی که از خدا می ترسی !
حتی دیگه بهش اعتقاد هم نداری ! وای بر تو !!!
تو به قلبت ، عشقت ، احساست ، دیروز و امروز و فردات ، همه چیز و همه کس پشت کردی ،
تو حتی به خدا ...
تو  اون فرشته ای نیستی که من با دیدنش صدای قلبمو میشنیدم !
با خنده هاش می خندیدم و
با اشکش از خود بیخود می شدم !
می دونی ؟!
میدونی ؟! تو عوض نشدی ، بلکه از بین رفتی ، شدی مثل یه مرده ی متحرک !
خودتو زدی به خریت ، تازه افتخار می کنی که خری ... !!!
به همون خدایی که یه روز از صمیم قلب می پرستیدیش قسم که داری به بیراهه میری !
خودتم می دونی که داری مرتکب چه اشتباه بزرگی می شی !
می دونم که مثل همیشه مسائل رو به خوبی درک می کنی ولی . . .
چی بگم ؟! آخه من دل مرده چه کمکی میتونم به کسی که از خودش فرسنگها دور شده بکنم ؟؟!!
منی که عشقو آرزو و آینده و امیدو زندگیمو به چشمای تو بسته بودم ،
حالا تو چشمات جز برق نفرت ، تاریکی و مرگ چیزی نمی بینم !

خودت بگو !!!

( شاهین )          

  

+  جمعه 26 اسفند1384ساعت  11:33 AM  به قلم شاهین  | 

 

شراب و خون

نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
برلبانم قفل خاموشي زدم
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من
رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردي آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار ديگر پركن اين پيمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را

 

 

+  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت  11:50 AM  به قلم شاهین  | 

 

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي

 

+  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت  4:24 PM  به قلم شاهین  | 

 

شعله رمیده

مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت  و تنهاي
اي رهروان خسته چه مي جوييد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد
ازساغر لبان فريباي
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبايي
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهده مي خندي
 آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته  و بي تابي
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

 

 

+  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت  11:18 AM  به قلم شاهین  | 

 

دیدار تلخ

 به زمين ميزني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
ديدمت واي چه ديداري واي
نه نگاهي نه لب پر نوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدن و آغوشي
اين چه عشقي است كه دردل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
بازهم كوشش باطل دارم
باز لبهاي عطش كرده من
لب سوزان ترا مي جويد
ميتپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق ترا ميگويد
بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سراپرده خاك
 خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردي اي مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره كردي اي مرد
آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه اي كرد و سرابي گرديد
تا مرا واله بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد
در دلم آرزويي بود كه مرد
لب جانبخش تو را بوسيدن
بوسه جان داد به روي لب من
ديدمت ليك دريغ از ديدن
سينه اي تا كه بر آن سر بنهم
دامني تا كه بر آن ريزم اشك
 آه اي آنكه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشك
به زمين مي زني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را

 

 

+  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت  11:14 AM  به قلم شاهین  | 

 

گره

فردا اگر ز راه نمي آمد
من تا ابد كنار تو ميماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم
در پشت شيشه هاي اتاق تو
آن شب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويي به عمق روح تو راهي داشت
لغزيده بود در مه آينه
تصوير ما شكسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقه گندم بود
موهاي من خميده و قيري رنگ
رازي درون سينه من مي سوخت
مي خواستم كه با تو سخن گويد
اما صدايم از گره كوته بود
در سايه بوته هيچ نميرويد
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پيكر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من كتاب تو افتاده
سنجاقهاي گيسوي من آنجا
بر روي تختخواب تو افتاده
از خانه بلوري ماهيها
ديگر صداي آب نمي آمد
 فكر چه بود ؟ گربه پير تو
كاو را به ديده خواب نمي آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
ميخواستم كه با تو سخن گويد
اما خموش ماند بروي تو
آنگاه ستارگان سپيد اشك
سو سو زدند در شب مژگانم
ديدم كه دستهاي تو چون ابري
آمد به سوي صورت حيرانم
ديدم كه بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من
دستي درون سينه من مي ريخت
سرب سكوت و دانه خاموشي
من خسته زين كشاكش درد آلود
رفتم به سوي شهر فراموشي
بردم ز ياد انده فردا را
گفتم سفر فسانه تلخي بود
نا گه بروي زندگيم گسترد
آن لحظه طلايي عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آنشب به كام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطره ابديت را
 

 

+  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت  11:7 AM  به قلم شاهین  | 

 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست 


 

+  شنبه 20 اسفند1384ساعت  9:28 PM  به قلم شاهین  | 

 

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد 
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
 به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
 آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
 سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
 به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

 

+  شنبه 20 اسفند1384ساعت  9:25 PM  به قلم شاهین  |