|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
بهار من
بهار ، تابستان ، پائيــز ، زمستان ! نمي خواهم اي هميشه بهار من !
آن روز که نم نم باران ، غبار از کوچه و برزن مي زدود ،
از پشت حريري از زلال اشک غم ، فــــــــرشته اي را ديدم ، که
چشمان همچون شب سياهش ، بهار را در خود داشت ، و
تن داغ و تب آلودش تابستان سوزان را به تاراج برده بــــود !
و آن روز من به خشکي و دلگيري پائـيــــز بودم ، و سردي زمستان در دلم رخنه کرده بـــود !
چيزي از تپش به خاطرم نبود ،
قلبم سنگي بود ؛
مـگــــر سنگ هم مي تپد ؟!!!
بهار ، تابستان ، پائيــز ، زمستان ! نمي خواهم اي هميشه بهار من !
تا تو را دارم ، هميشه بهارم ، هميشه شاداب چون شکوفه هاي بهاري و هميشه گرم چون تابستان !
تو ، براي من حکم آبي زلال را در بيابان خشک تنهائيم داشتي ،
يخبندان هــــزار ساله زمستان قلبم با حرارت نگاه تو ذوب شد ،
و پائـيـــز وجودم با کلام زيباي تو لطافت بهـــاري به خود گرفت !
پس بگو که امــــــروز اگر زندگي دوباره ام دادي ،
فــــردا نيـــز ، در کشاکش اين روزگار سنگ روح ، کنارم مي ماني و برايم از عشق مي گويي !
آري ، کلام تو روح در جانم مي دمد ؛ و به بال فـــرشتگان مي نشاندم !
و چشمانت ...
و چشمانت جاودانه راز زندگيم مي ماند ،
و به دوست داشتن قسم که خاک گور اگر تنم را به خود بگيرد ،
روح بي تابم ، چشمانت ، عشقت ، و سکوت پر کلامت را فراموش نخواهد کرد ،
اي نازنين بهار من !!!
( شاهین )
عصیان
بي هيچ خطابي آغاز مي کنم ، زيرا نامي براي ناميدن تو نمي شناسم !!!
اکنون که من چون جغدي بر ويرانه هاي دل خويش نشسته ام مي توانم آزادانه با تو سخن گويم .
تو ... تو با من همان کاري را کردي که باد غضبناک نيمه شب با گلهاي کوچک سپيد مي کند !!!
تو غارتم کردي ؛ تو به تاراجم دادي !
من انتظار مي کشيدم تا تو چون خورشيد ، در آسمان آبي گسترده دلم بتابي و به بال نور بنشانيم ،
و به بام آسمان هايم ببري .
هر روز در بيکران عالم پندار ، همراه تو ، چون دو کبوتر آزاد سپيد بال ،
از سر دشت ها و خوشه زارها و رودخانه ها و کوه ها مي گذشتم و به حريم جاودانه عشق مي رسيدم .
به جايي که فقط عشق بود و شوريدگي ها ،
به جايي که کسي ره به حال ما نمي برد و باد يخ بسته نفرت ، از آنجا گذري نداشت ،
به جايي که فقط نسيم بود و صفاي مهتاب ؛
ولي افسوس که آنهم فقط پروازي در بيکران عالم پندار بود ، رويا بود ، سراب بود !
اين تو بودي که نداي عشــــق را با من زمزمه کردي ،
عهد عشــــــق بستي که عاشق بماني ! ماندي ؟؟!!!
گفتم که با من چيزي از رفتن مگو ، من به پايان ميرسم از کوچ تو !!
رفتي !!!
اشک حسرت چهره ام را گداخت ،
صدف تـُنـک سينه ام خالي از عشق شد ،
جهان برايم محنت آور گشت ،
غمگين شدم !
احساس کردم در ظلمات بي حرارت قلبم که مدفن آرزوهايم شده بود ،
سايه اي مضطرب ولرزان سرگردان است !
اين سايه مرده عشق بــــــود !!!
چيزي در گوشم طنين انداخت ،
مثل مرگ غريقي در کام موج ،
مثل آخرين فـــــرياد پرندگاني که در ساحل مرگبار جان مي سپارند .
جانم آتش گرفت ،
مثل اينکه سرزمين دلم را عطشي وحشي سوخت !
خيال مي کردم که تو همراه بهار باز خواهي آمد .
مگر نه اينکه پرستوهاي سفر کرده با بهار باز مي گردند !؟
راستي خبر مرگ مرا چه کسي با تو خواهد گفت ؟!
( شاهین )
تولد
چشمامو دوختم به غبار کوچه هاي خالي از آدم که با افتادن هر قطره بارون مرگشون فرا مي رسه !
باد غرش کنان خودشو به هر طرف مي کوبه ، ولي آخر کوچه خسته مي شه و از نفس مي افته !
هر کدوم از الماسهاي زلالي که از دل آسمون ميان ،
ردي از خودشون رو شيشه اتاقم جا مي ذارن !
گويا هر کدوم مي خوان يه چيزي رو به من بگن ،
ولي وقتي مي بينن تقلاشون اونور شيشه ثمري نداره ،
نا اميد مثل يه قطره اشک سرگردون جاري مي شن تا راز دلشون تو دل خاک نفوذ کنه و
عطر رازشون با بوی خاکِ بارون خورده آرومم کنه !
ساعتهاست اینجام ، نشستم دارم قطره های بارونو می شمرم ؛
می خوام با مرگ هر قطره بارون منم یکی از خاطرات تلخ زندگیمو بدم به دست این باد وحشی !
خستم ؛ خیلیم خستم ؛ دیگه می خوام تمومش کنم ؛ می خوام از این وضعیت رها بشم !
امروز می خوام متولد بشم !
حس غریبیه !
ولی زیباست !
آخرین سیگارمو به دست بارون می سپرم و ...
( شاهین )
بهار در خزان
بازم یه شروع دیگه ، سرآغاز یه فصل سرد ، یه فصل تاریک ، خاموش ، بهاری در خزان من !!!
بازم همون عادت های تکراری ، دید و بازدیدهای اجباری ، تبریک سال نو و روبوسی های تصنعی !
مسخرس ! دو روز شادی ، یه سال مصیبت و بدبختی .
هیچ تا حالا فکر کردی بچه ها چقـــــــدر آسودن ؟؟!! هیچی حالیشون نیست !! عالمیه !!!
همۀ عشق و لذت و زندگیشون عروسکیه که همیشه تو بغلشونه .
نمی فهمن زمان چجوری می گذره ،
نمی فهمن عشق چجوری متولد میشه ،
و نمی فهمن بهار یک عشـــــــق چقدر راحت به خزون میشینه !
یادته ؟!!
یادته منو تو هم یه روز بچه بودیم ،و همیشه آرزو می کردیم زودتر بزرگ بشیم ؟؟!
افسوس که بزرگ شدیم ! افســــــوس !
حالا دیگه هر ثانیۀ امروز در حسرت دیروز و اضطراب فــــردای دربه دری می گذره .
دیروز بی درد ، فـــــــردای پر غم !
( شاهین )
