|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
من کافر
خدای من ، دانم که به درگاهت ، سجده ای نکرده ام ، لیک ، مگر لحظه ای ز یادت غافل بوده ام ؟!!!
چه خواهی از من ؟!
صـــــبر ؟!!!
ندارم ! دگر صبری به دل نمانده !
دیگر چه ؟!!!
اگر دلی شکسته ام ، دلم در سینه بشکستن رواست ،
ولی ، ...
ولی مگر کسی ز من رنجید ؟
مگر دانسته یا نادانسته دلی شکسته ام ، که بندگان بی خبرت ، اینگونه دلم می شکنند ؟!!!
مگر بازیچه تر از این دلِ سرگردان نبود ؟!
مگر گنه کار تر از این دل بیمــــــــار نبود ؟!
رهایم کن ، از این درد ، از این مصیبت کده ی غــــــم !
بگذار تا همه خاطراتم را باد وحشی ببرد ، بگذار تا یادش به آتش دلم بسوزد !
که من ســـــوختم !
به یاد کلام کودکانه اش خاکستر شدم ،
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست ،
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست !
( شاهین )
عشق پوچ
آری ، و چه زود دیــــر می شود !!!
دیروز عهد بستیم و سوگند خوردیم بر جاودانه یکی بودن ، دلتنــگ بودیم و ترسان از فرامــوشی ، از جـــدایی ؛
امروز بندها گسست ، و دریای عشقمان طوفانی گشت ؛
جایی دور ، نشسته ای به محفلی گـــرم ، با رقیـبــــان ! خنده می کنی به حال من ، اگر به خاطرت باشم !!!
باشد ، باشد که این رســــم روزگارم است !
شکوه نمی کنم ، کــینه ندارم ، هیچ گله ای نیست ، گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست !
در این لحظه های پر تـنــش ، بی تو ... ! چه توانم گفتن ؟!!!
دلم به شوق تو نفس می زد ، می خندید ، و با کلام کودکــــانه ات ، دیوانه می گشت !!!
چشمانت ،
چشمانت تنها راز زندگیم بود !
چشمانت دلیل بودنم بود !
بود و دیگر نیست !!!
وقتی به یاد می آورم دروغین اشکهایت را ، آرزوی مــــرگ می کنم ؛
کاش نیستی مرا با خود ببرد ؛
کاش نقش چشمانت برای همیشه از خیالم برود !
کاش آن روز گرم تابستان ، به شوق دیدار ، پر به سویت نمی گشودم !
کـــــــاش !!!
شاهین ، دلِ شکسته در سینه ات ، برای که می تپید ؟!!!
( شاهین )
هــــرزه پرست
چه سان زیست باید با غم و اندوه !
خدایا ، دستم بگیرو ببر ، از این شهر ، از این دیار وحشی ، از این ناکجای چون شب تاریک ؛
از این دنیا که هر چشم بر هم زدن مرگ طلب می شود ، نیستی آرزو می شود ، و واپسین قطرات اشک به پای هرزگان ریخته می شود !
کسی نبود و نیست ، هیچ ؛ چه بگویم ؟ به که گویم ؟ ز چه گویم ؟!!!
ندانم ؛ هیچ ندانم که مرا گناهی بــــود ؟ خطایی بود ؟
اگر بــــود ، اگر هست ، جانم بگیر و روحم رها ساز ، شکنجه مکن ! طاقت به دل نمانده ؛
من می دانم و تو ، که دگر دل هم نمانده !
شوق دیدار تورا می طلبم ، مرا بخوان ، با دلی پر خون ، چشمی خشکیده ز اشک ، و تنی خسته ز بیداری شب !
خسته ام ، لیک ، چشم بر می نهم و می روم از خانه ی تن ، دور ، دورتر از سایه ی خورشید ، دورتر از غرش باد ، دورتر از مرگ نگاه ، دورتر از هرزگی دخترکان !
گویا که کسی در گور دلم پای می کوبد ، فریاد و فغان می کند و بند دلم می شکند !
چشم می گشایم ، و نرفته ره ، باز به تاریکی و تنهایی خود می نگرم !
چه باک به نشيب آمدم اينک ز فراز ، تو ببین عاقبتم ، تو ببین خلق تو با این دل من بــــــاز چه کرد !!!
ترسانم ، ترسان ز هرچه دل بستن ، ز هرچه دوستی ، ز هرچه سوگند به نام پـــدر ،
ترسان ز تو ، ترسان ز خود ، ترسان ز پرستوی گشوده بال !
نتوانم بودن ، باید ســــوخت ، نتوان ســـاخت ، خواهم رفت ، خواهم مُــرد !!!
اگر دزدي به قانونت گناه است ، دلم در سينه دزيدن چه راهست ؟!
زمین کوباندن و سوزاندن این جان بی جانم چه باک است ؟!
چه بگویم که تو خوانی ، چه بگویم که تو دانی ؟
چه بگویم به تو ای رفته ز دست ،
شدم از مستی چشمان تو مست ،
شده ام سنگ پرست ! شده ام هـــرزه پرست !
تو ندانی اندوه مرا !!!
( شاهین )
