تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

 

من کافر

 

خدای من ، دانم که به درگاهت ، سجده ای نکرده ام ، لیک ، مگر لحظه ای ز یادت غافل بوده ام ؟!!!

چه خواهی از من ؟!

صـــــبر ؟!!!

ندارم ! دگر صبری به دل نمانده !

دیگر چه ؟!!!

اگر دلی شکسته ام ، دلم در سینه بشکستن رواست ،

ولی ، ...

ولی مگر کسی ز من رنجید ؟

مگر دانسته یا نادانسته دلی شکسته ام ، که بندگان بی خبرت ، اینگونه دلم می شکنند ؟!!!

مگر بازیچه تر از این دلِ سرگردان نبود ؟!

مگر گنه کار تر از این دل بیمــــــــار نبود ؟!

رهایم کن ، از این درد ، از این مصیبت کده ی غــــــم !

بگذار تا همه خاطراتم را باد وحشی ببرد ، بگذار تا یادش به آتش دلم بسوزد !

که من ســـــوختم !

به یاد کلام کودکانه اش خاکستر شدم ،

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست ،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست !

( شاهین )

 

+  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت  9:52 PM  به قلم شاهین  | 

 

 

عشق پوچ 

 

آری ، و چه زود دیــــر می شود !!!

دیروز عهد بستیم و سوگند خوردیم بر جاودانه یکی بودن ، دلتنــگ بودیم و ترسان از فرامــوشی ، از جـــدایی ؛

امروز بندها گسست ، و دریای عشقمان طوفانی گشت ؛

جایی دور ، نشسته ای به محفلی گـــرم ، با رقیـبــــان ! خنده می کنی به حال من ، اگر به خاطرت باشم !!!

باشد ، باشد که این رســــم روزگارم است !

شکوه نمی کنم ، کــینه ندارم ، هیچ گله ای نیست ، گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست !

در این لحظه های پر تـنــش ، بی تو ... !  چه توانم گفتن ؟!!!

دلم به شوق تو نفس می زد ، می خندید ، و با کلام کودکــــانه ات ، دیوانه می گشت !!!

چشمانت ،

چشمانت تنها راز زندگیم بود !

چشمانت دلیل بودنم بود !

بود و دیگر نیست !!!

وقتی به یاد می آورم دروغین اشکهایت را ، آرزوی مــــرگ می کنم ؛

کاش نیستی مرا با خود ببرد ؛

کاش نقش چشمانت برای همیشه از خیالم برود !

کاش آن روز گرم تابستان ، به شوق دیدار ، پر به سویت نمی گشودم !

کـــــــاش !!!

شاهین ، دلِ شکسته در سینه ات ، برای که می تپید ؟!!!

( شاهین )

 

+  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت  3:3 PM  به قلم شاهین  | 

 

 

هــــرزه پرست 

 

چه سان زیست باید با غم و اندوه !

خدایا ، دستم بگیرو ببر ، از این شهر ، از این دیار وحشی ، از این ناکجای چون شب تاریک ؛

از این دنیا که هر چشم بر هم زدن مرگ طلب می شود ، نیستی آرزو می شود ، و واپسین قطرات اشک به پای هرزگان ریخته می شود !

کسی نبود و نیست ، هیچ ؛ چه بگویم ؟ به که گویم ؟ ز چه گویم ؟!!!

ندانم ؛ هیچ ندانم که مرا گناهی بــــود ؟ خطایی بود ؟

اگر بــــود ، اگر هست ، جانم بگیر و روحم رها ساز ، شکنجه مکن ! طاقت به دل نمانده ؛

من می دانم و تو ، که دگر دل هم نمانده !

شوق دیدار تورا می طلبم ، مرا بخوان ، با دلی پر خون ، چشمی خشکیده ز اشک ، و تنی خسته ز بیداری شب !

خسته ام ، لیک ، چشم بر می نهم و می روم از خانه ی تن ، دور ، دورتر از سایه ی خورشید ، دورتر از غرش باد ، دورتر از مرگ نگاه ، دورتر از هرزگی دخترکان !

گویا که کسی در گور دلم پای می کوبد ، فریاد و فغان می کند و بند دلم می شکند !

چشم می گشایم ، و نرفته ره ، باز به تاریکی و تنهایی خود می نگرم !

چه باک به نشيب آمدم اينک ز فراز ، تو ببین عاقبتم ، تو ببین خلق تو با این دل من بــــــاز چه کرد !!!

ترسانم ، ترسان ز هرچه دل بستن ، ز هرچه دوستی ، ز هرچه سوگند به نام پـــدر ،
ترسان ز تو ، ترسان ز خود ، ترسان ز پرستوی گشوده بال !
نتوانم بودن ، باید ســــوخت ، نتوان ســـاخت ، خواهم رفت ، خواهم مُــرد !!!

اگر دزدي به قانونت گناه است ، دلم در سينه دزيدن چه راهست ؟!

زمین کوباندن و سوزاندن این جان بی جانم چه باک است ؟!

چه بگویم که تو خوانی ، چه بگویم که تو دانی ؟

چه بگویم به تو ای رفته ز دست ،

شدم از مستی چشمان تو مست ،

شده ام سنگ پرست ! شده ام هـــرزه پرست !

تو ندانی اندوه مرا !!!

 

( شاهین )

 

 

 

+  شنبه 14 مرداد1385ساعت  11:41 PM  به قلم شاهین  |