|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
رفتم از یاد
برای تو می نویسم !
برای تو که من فراموشت گشته ام !
دیریست ره به حال ما نمی بری ، یادی ز من پریشان حال نمی کنی !
نمی دانستم من سوخته دل ، که هر لحظه برای تو نفس می زنم ،
اینگونه به وادی فراموشی تو خواهم رفت !
بنگر ، روزگارم را ، حال و روزم را ، چهره ی خسته ز بیداری شبم را ، پای تا سرم را بنگر ؛
می بینی ؟!!
دیگر از من چیزی باقی نیست !
خسته ام ، بغضم نمی شکند ، یادت به آتشم می کشد ،
دیگر حتی قلم یاریم نمی کند تا دل پریشانم را به تحریر آورم ،
کسی نیست تا به پای سخنم بنشیند !
پس به که گویم ؟! مگر همیشه نمی گفتند در این دنیای فانی هر کس همتایی دارد ؟!
چه شد ؟ پس همتای من پـُــردرد در این آشفته بازار کیست ؟ از تو می پرسم ای خدا ...!
بگو اگر خطایی کردم تا سزاوار تنهایی باشم و مرگ ...
نشانم ده اگر یک مور آزردم ، اگر یک دانه گندم را لگد کردم ...
مرا یا رب نمی خواهی ، گناه از تو ، اگر نفرین به این دنیای بد کردم !!!
با خود می گویم :
شاهین ! مگر تو صادق نبودی ؟
مگر دیوانه وار دوستش نداشتی ؟
مگر گناهش را نبخشیدی ؟
آری ، من بودم !
شاهین ، مگر نمی دانستی که اگر صادق باشی خواهی باخت ؟
مگر نمی دانستی که اگر دوست داشته باشی طرد خواهی شد ؟
مگر نمی دانستی گناه از تو بود که بخشیدی ؟
می دانستم !
پس دگر چه جای گلایه ؟ چه جای شکوه ؟!
خودت کردی که لعنت بر خودت بـــاد ...
(شاهین)
خداحافظی
لحظه ها در گذرند ، شتاب در شتاب ، چون برق و باد !
لحظه های بی تو بودن ، لبخند لبانم را مصلوب غم کرده !
کنون که برایت دلم را به تحریر آورده ام ، از چه بگویم ؟
از دل تنگم یا از دو چشم خشکیده ز اشکم ؟!!!
نتوان گریخت از حسرت هر ثانیه ی با تو گذشته ؛
نتوان گریخت ...
به راستی که چه زود دیر شد !!!
آری ، در حسرت تو ماندم !
در حســــــــرت تو مانـــــــــدم ...
روزی چون دو کبوتر عاشق ، بال به سوی هم گشودیم ؛
بی حسرت دیروز ، بی ترس ز فردای نیامده ز راه ؛
گاه شاد بودیم و خنده ها بهانه ای بود تا دور شویم از آنچه که هستیم ؛
گاه جدا از هم ، هر یک به گوشه ای تاریک ، اشک ریختیم و آرزوی مرگ کردیم و
دست به درگاه خدا گشودیم ، " خدایا ، دانم که خطاکارم ، دلش شکسته ؛ دانم که خطاکارست ، دلم شکسته ؛ ولی طاقت به جدائی نیست ، آتش این عشق را به قطره آبی خاکستر مکن !!! "
مگر دوست داشتن جز این است ؟!
مگر عشق تعریف دیگری دارد ؟!
هیهات ...
دگر چه گویم ؟!
یاد آن کودک سه ساله آتش به همه وجودم می زند ، مگر می شود آن کلام کودکانه فراموشم شود ،
مگر می شود آهنگ خنده اش ، بغضش ، و اخمش در ذهن پریشانم بمیرد ؟!!!
" بوی گندم مال من ، هرچی که دارم مال تو ؛... "
مگر می شود فراموش کرد ؟!
آه از این دل ...
فقط اگر بغض رهایم کند ، خواهم گفت : یادش بخیر ... !
امروز در مسیر عشقمان رسیده ایم به دریای پر تلاطم زندگی ،
راه برگشتی نیست ، قایقی بیش نیست ؛
قایقران از آنسوی دریای بیکران برای بردن تو به اینجا آمده ،
آمده تا تورا از این طوفان به ساحل خوشبختی ببرد !
ترس به دل راه مده ، شک مکن ، بی تردید او تکیه گاه فردای توست !
او شریک زندگی توست ، او جاودانه عشق واقعی توست ... !
اینک دست در دست هم ، در این شب تاریک ، کنار قایق ایستاده ایم ...
لحظه ها در گذرند ، شتاب در شتاب ، چون برق و باد !
بغض آسمان شکسته است ، موج های وحشی خود را به ساحل عشقمان می کوبند ،
و زمان تورا به رفتن فرا می خواند ؛
کاش دلم به وسعت آسمان بود ،
کاش سرنوشت جز این بود ،
کاش قایقی ساخته بودم ،
کاش مرد قایقران من بودم ...!
ولی دیگر دیر است ، او دستش را به سوی تو آورده تا به قایقش بروی ...
نه ! لحظه ای بمان ، سرد است ، اینجا آتشی نیست تا تنم گرم شود ، تنها تو می توانی ؛
لحظه ای ، فقط لحظه ای بگذار دستت دستم را بسوزد ؛
بگو ، با من سخن بگو ؛ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را ؟!
با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد ، چه رسد به اينکه تنهايم بگذاري ؛
بگو چگونه احساسم را بنويسم ؟!
چگونه اسمت را بنويسم ؟!
به مـــــژگانت قسم ، بی تو خواهم مـُــرد ،...
چشم دوخته ام به چشمان چون شب سیاهت ،
دو چشمت دلیل بودنم است ،
غرق در چشم ترت می شوم و سر به سوی تو ...
لبهای یخ زده ام را آهسته به روی لبهای داغ پر التهابت می گذارم ، تا از حرارت وجودت کام گیرم ؛
این آخرین بـــوسه ی عشق است !
در میان آب که تا سینه ام بالا آمده ، به آغوشت می کشم ، تا آخرین قطرات اشک را در آغوش تو ببارم ؛
این آخرین عشق بازیست ، و آخرین تپش تند قلب ...!
فقط برای لحظه ای غرق لذت می شویم ، لحظه ای کوتاه ...
افســـوس ...!
دگر زمان به انتها رسید !
موج بی رحمانه به صورتم سیلی میزند و من ناگاه خود را میان انبوهی از آب می یابم ؛
تو سوار بر قایق ، در کنار مرد قایقران ، خیره به دور دست ها ، در پی ساحل خوشبختی ؛
و من در میان آبی ســـرد ، خیره به دوردست ، همان جا که ماه قایقت را می بوسد ...!
دیگر رمق برایم نمانده ، چشمهایم را می بندم تا دگر تاریکی را هم نبینم ؛
دیگر سردم نیست ،
دیگر نمی لرزم ،
دیگر صدایی نمی شنوم ،
دیگر چیزی نمی بینم ،
دیگر حتی قلبم هم نمی زند ،
نمی دانم کجا هستم ،
اصلا نمی دانم هستم یا پر به آسمانها گشوده ام ؟!!!
آهسته در دل زمزمه می کنم :
دوستت دارم . . .
( شاهین )