تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

خزان زندگی من

 

هفده بهار از زندگیم گذشت ، همه شادی بود و خنده ، همه احساس ، همه لذت ، همه شیطنت !

من بودم و مدرسه بود و خانواده ، و هیچ کس دیگر !

انتظار برایم معنا نداشت ؛

بهار و تابستان چون پائیز بود و زمستان ، سرد و گرم ، تاریک و روشن ، فرقی برایم نداشت ؛

می دانستم که مادرم را دوست دارم ، پدرم را دوست دارم ، و خدا را می پرستم !

آرزوهای بزرگی به فکرم بود ، فکر اینکه روزی به تنهایی رانندگی خواهم کرد خوشحالم می کرد ؛

خوشبخت بودم ، و خوشبختی را با تمام وجودم احساس می کردم ...

روزها گذشت و گذشت ، پائیز کوله بارش را بست ، بهار هفده به خواب ابدی رفت !

به خاطرم نیست ، ولی نگاه دو چشمم به نگاه معصوم دخترکی گره خورد ، قلبم تپید ، دستم لرزید ،

نیروئی غریب مرا به سوی او کشید ، نمی دانستم این چه حسیست ،..

گویا همه وجودم سر به طیغان داشت ، ...

فریادی درونم را پیمود !

برو ! به سویش برو ! نگاهش تورا می طلبد ... !

رفتم ، و با هر قدم ، تپش را حس کردم ...

روزها گذشت ، این بار لذت زندگی برایم معنای دیگری گرفت ،

این بار زندگی برایم شیرینی تپش قلبم بود !

هفته ها گذشت ، دلم عشق را آموخت ، تا معنای دوست داشتن را بداند !

من عاشق شدم  !!!

دلم چه می دانست که عاشق دختری از سنگ ، دختری از یخ شده ام ... !

سالها به بی خبری رفت ، یک سال ، دو سال ، ...

زندگی رفت و دقایق معنی تلخ شکست شد !

من ماندم و تنهایی ، من ماندم و حسرت خنده ، من ماندم و شبهای گریه ...

چه بگویم که دلم زخمی بی رحمی آن دخترک سنگی شد !

روزها رفت ؛ ساعت و ثانیه چون سال برایم می گذشت ؛ همه درد ، همه رنج ...

پائیز دیگری از راه رسید ؛ سردی خزان نوید از بهار بیست می داد .

بهار بیست ... !!!  چه بهاری ؟؟؟!!!

گفتند عشق تعریف دیگری دارد ، دوست داشتن نه آن است که تو دانی ؛

گفتند عشق جاده ای به دو سو دارد ، نه این راه خراب آبادی که تو در پیش گرفته ای ...

ناگاه طوفانی به پا شد ، دلم سر به طغیان گذاشت ،

همه وجودم عشق را از من طلب کرد ، تا دوباره خود را در بند عشق گرفتار دیدم ...

اما اینبار جاده ی عشق دو سو داشت ...

یک سو من بودم و همه احساس ، سوی دیگر دختری از جنس نور که دلش دریا را به تاراج برده بود !

هر لحظه که می گذشت غرق حسرت و پشیمانی می شدم ؛

حسرت سالهای بی خبری ، حسرت ثانیه های رفته ز دست ... !

تردید داشتم ، برای دوست داشتن ؛

می ترسیدم ، از عاشق شدن !

دلم ندا می داد اینبار اگر زیر پایم خالی شود ، یارای برخاستن نخواهم داشت ، خواهم مُـــرد ... اما ... !

اما کسی درون دلم با همه وجود فریاد می زد :

عاشقانه دوستش بدار ، او همتای گمگشته ی توست ... !!!

چه شیرین بود شوق دیدارش ،

چه زیبا بود شکنجه ی نگاهش ،

چه ساده دل به عشقش باختم ،

چه معصومانه صداقتم را به پایش ریختم ،

و چه غمبار در لحظه های اوج نیاز ، تنهای تنها ، خود را گوشه ای از سیاهی شب یافتم ...

آری ، گویا قاضی سرنوشت برایم حکم شکست را داده بود ، محکومی بودم ، و لاجرم تسلیم حکم ... !!!

چه کم بود فرصت برای خنده !

چه بسیار گریستم !

چه بسیار مرگ طلب کردم !

کاش همان لحظه ی محنت بار ، مرگ مرا به آغوش می کشید !!!

کـــــاش ... !!!

ولی افسوس که هنوز نفس می زدم ، افسوس که بودم و هستم ...

دنیا به آخر رسید !

مرگ عشق ، بوسه بر قلبم زد !

با خود عهد بستم که دیگر از دریچه ی عشق به این دنیای نفرت انگیز ننگرم ،

دیگر به هیچ موجود دو پائی که اسم دختر بر اوست اعتماد نکنم ،

من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر ،

تو برو بهر علاج دل بیمار دگر ...

دلم در سینه شکست ، غرورم له شد ، آرزوهایم فنا شد ، همه احساسم مُــرد ...!

دیگر همه می دانستند که شاهین نمی خندد ،

همه می دانستند که شاهین هر لحظه می شکند ، پژمرده می شود ، و می میرد ... ؛

دلم طوفانی بود ، چیزی درونش نمی تپید !

گویا قلبم تکه سنگی بود که چیزی از تپش نمی دانست ... !

ناخواسته با دختری آشنا شدم که کلام دلنشینش زندگی دوباره ام می داد ...

دخترک سه سال بیشتر نداشت !

چنان خود را در دلم گنجاند که ندانستم کی دوباره عاشق شدم ...

با خود می گفتم : نه !!!

شاهین بس است ، دیگر دوست داشتن بس است ، دیگر شکستن بس است ...

مبادا !!!

مبادا خود را در بند عشق مصلوب سازی ... !!!

شاهین !

مگر با دلت عهد نبستی که عشق نورزی ؟!

مگر دلت سنگ نشد ؟!

مگر سنگ هم می تپد ؟!

مگر چشمه ی زلال اشک هایت نخشکید ؟!

چه می شود تو را ؟!

مگر می شود کلام کودکانه ای چنین تو را دگرگون سازد ؟!

آری ، کلامش سنگ دلم را شکست ، قلبم تپید ، تنم طراوت بهاری به خود گرفت ؛

دیگر چیزی در من نبود ، جز شوق دیدار دخترک ، جز شنیدن لحن معصومش !

هر لحظه تولد عشق را با همه وجودم لمس می کردم ،

چه شیرین لحظه ای بود لحظه ی دیدار ،

چه آرامشی داشت دلم ، آن لحظه که دستان کوچکش به دستم بود ،

او عشقم شد ،

او بهانه ی شیرین خنده ام شد ،

او همه زندگیم شد ،

دخترک فرشته ای بود که خدا برای من فرستاد ،

زندگی دوباره ام داد ،

مرا عشق دوباره داد ،

 

و چشـــم از این دنیا بر بست !

 

مگر می شود باور کرد ؟1

هــرگز !!!

 چه بگویم که دلم را به تصویر کشم ؟!

چگونه توانم خاکستر شدنم را به تحریر آورم ؟!

که من سوختم !!!

امـــروز ، روز مرگ بهار بیست و سه ، روز مرگ جوانیست ... !!!

امـــروز مرا با مرگ فاصله ای نیست !

عشقم مُــرد ، یارم رفت ، زندگی زندان غمم شد !!!

 

بیست و سه خزان از زندگیم گذشت ، همه اندوه ، همه اشک ، همه مرگ احساس ، همه زجر !

اینک من ماندم و قلم ؛

نه مدرسه ، نه رضایت خانواده ، نه هیچ کس دیگر !

انتــظار !

کنون دیگر انتظار برایم بی معنی نیست ، واژه ی تلخیست ، تلخ چون روزگارم !

بهار و تابستان ، پائیز و زمستان ، سرد و گرم ، تاریک و روشن ، همه آیه ی تکرار زمان است ،

همه حسرت ، همه پوچی ، همه بی مهری و در به دری !

دیگر نمی دانم دوست داشتن چیست ، پرستش کدام است !!!

آرزویم چیست ، خوشبختی کدام است !!!

امروز ، انتظار چه سخت است ، انتظار برای شنیدن همان کلام کودکانه ، که بگوید :

 

تولدت مبارک ... !!!

 

(شاهین)

 

 

+  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت  10:18 PM  به قلم شاهین  |