|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
هدیه
اکنون که چشم در چشم توام نیست ، گویا سکوت زبانم را به تاراج برده ...
پس چونان دیروز و همه روز قلم میان انگشتان لرزانم به تحریر تو می آید ،
تا با تو سخن از دل گوید و احوال پریشانی دل ...
آری !
بگذار بگویم و جسورانه فریاد برآرم که با همه کودکیت ، دلم به سینه ربودی ...
لیک در عجبم ، متحیر ز آنچه در من است ، و آن تپش تند قلب !
مگر نه اینکه دلم را با خود برده ای ؟! پس این چه تپش تندیست ... ؟ دل ...؟!!
در اندرون من خسته دل ندانم کیست ،
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست !
سینه ام هوای گسستن دارد ...
می بینی ؟ می بینی که چه کردی با من پریشان حال ؟!!
توان گفتنم نیست که من دل باخته ام ؛ شرم دارم ؛ ز خود شرم می کنم و از دیروز خود ؛
که قسم ها شکست باری دگر ...!
خدایا !
مرا ز چه روی به مسلخ عشق می بری ؟!
چه سان توانم بار سنگین عشق بر دوش کشم ... ؟!!
آن شب که به خواب و رویا سفره ی دل پیش روی تو گشودم ،
اشک ریختم و مناجات تو کردم ،
گفتم که توانم رفت ، صبرم مـــرد ...
گفتی امشب که بمیرد ، هدیه ای بر من رسد ز در حکمت تو . ..
ندانستم ، هیچ ندانستم که آن ،
هدیه ای از جنس فرشته ای کوچک ، هدیه ای آمیخته به عشق است ...
بار خدایا ... حیرت می کنم از حکمت تو ! که ز تو خواسته ام چیست و تو ...
شــکر ، به در رحمت تو شکر که از حکمت اگر نیست چنین هدیه ی ناز ،
کافر عشق توام باز به هر راز و نیاز ...
اما تو ، ای فرشته ی کوچک ، ای هدیه ی دوست داشتنی خدا ،
امروز روز پایکوبی و رقص توست ، روز آغازی دوباره ، روز تولد تو ؛
امروز روز توست که دلم بردی ، بخند که تو بردی و من باختم ؛
بار دیگر باختم و دانم که هر چه توانم ساختن ، باز خواهم سوختن ! به پای کودکی تو ...!
چه کنم ؟!
آن لحظه که از خیال به سوی تو می گشایم بال ،
دلم سر به طغیان می نهد و فریاد حذر می کند با من !
پس تکلیف به چیست ؟!!
همدم هر شب تاریک و دل سوخته کیست ؟!
زنهار ...!
من نه آنم ، نتوانم حذر از عشق کنم ، من نتوانم ؛
کنون که به خلوت شب نشسته ام این سوی پنجره ی فردا ،
افکار پریشانم در گیر و دار بودن توست ...
آری ، باز همان جمله ی دیر آشنا :
بودن یا نبودن ، مسئله این است ...!!!
( شاهین )