تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

سخنی با آشنای غریب

 

 

آری، دیر زمانیست که قلم، همان یار دیر آشنا، با من غریب است !

دیر زمانیست که دیگر سراغی از این دل پریشان نمی گیرد .

لیک تو ای آشنای غریب ،

چه خواهی از من ؟

مـــرا با تو هیچ آشنایی هست ؟!

نه نامی، نه تصویری از تو !

با تو چه توانم سخن گفتن ؟!

می خواهی بنویسم ...

می نویسم !

باشد که این بار بر این صفحه ی شب زده خطی برای تو باشد !

برای تو که آنسوی زمان به انتظار تحریر سرگردانیم نشسته ای ...

برای تو که امیدم دادی ،

که کسی هست ،

آشنایی هست غریب ،

که مـــرا می جوید !

پس بگو چه بنویسم ؟!  از چه بگویم ؟!  از چه بنویسم ؟!

 مگر دیگر حرفی هم مانده برای گفتن ؟!

تا بوده، کلام از سیاهی شب بوده ،

تا بوده، کلام از خسته دلی بوده ،

تا بوده همین بوده !

چه سان توان از مرگ گل شقایق قلم زد ؟!

او که رفت ...

لیک دیگر چه جای ماندن است ؟!

باید رفت !

باید رخت بر بست از این دیار ریا !

اینجا دیگر شمعی روشن نیست ،

اینجا دیگر کبریت هم نیست ،

سرد است ،

زمستان است ،

امـــروز و فردا همان دیروز است و دیروز دیروز ...

دیگر چه جای سخن ؟ چه جای شکوه ؟

چه جای اشک ؟ چه جای گریه ؟

کجاست مرهم ؟

چقدر تنگ است دل برای آن کلام کودکانه !

شاید آن روز که سهراب نوشت :

" تا شقایق هست زندگی باید کرد "

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت ،

باید اینگونه نوشت :

" هر گلی هم باشی ،

چه شقایق، چه گل پیچک ویاس ،

زندگی اجبار است "

 

( شاهین )

 

+  چهارشنبه 12 دی1386ساعت  7:22 PM  به قلم شاهین  |