تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
 

در پس فراموشی

آن روز که نم نم باران هوای عاشقی به سر می راند ،

آن روز که تجربه ای بود شیرینی تپش ،

ندانستم

که امروز

حتی یادی از لذت تپش ،

کوچه های غبار گرفته ی ذهنم را بارانی نخواهد کرد . . .

رفت که رفت !

که امروز حسرت دوباره عاشقی به دل بماند ،

حسرت عشقی پاک ، دستی لرزان . . . !

زندگی ورق خورد و رنگ باخت ،

رو به سیاهی رفت ،

تیره شد ،

تار گشت !

سالها رفت و امروز به دیدار تو آمدم ،

لحظه شمردم و ثانیه ام سال شد ؛

تو را که دیدم ،

دستم نلرزید ،

دلم نتپید ،

هیچ به یادم نبود که آن کلام کودکانه که قلم می راند در من ،

تو بودی ،

تو هستی ،

و من در کنار تو ام . . . !!!

گویی دگر عشقی نیست ،

دوست داشتنی نیست ،

احساس را به کودکی کشتم ،

افسوس . . .

دریغ !!!

 

 ( شاهین )

 

 

+  دوشنبه 24 تیر1387ساعت  12:0 PM  به قلم شاهین  |