|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
در پس فراموشی
آن روز که تجربه ای بود شیرینی تپش ،
ندانستم
که امروز
حتی یادی از لذت تپش ،
کوچه های غبار گرفته ی ذهنم را بارانی نخواهد کرد . . .
رفت که رفت !
که امروز حسرت دوباره عاشقی به دل بماند ،
حسرت عشقی پاک ، دستی لرزان . . . !
زندگی ورق خورد و رنگ باخت ،
رو به سیاهی رفت ،
تیره شد ،
تار گشت !
سالها رفت و امروز به دیدار تو آمدم ،
لحظه شمردم و ثانیه ام سال شد ؛
تو را که دیدم ،
دستم نلرزید ،
دلم نتپید ،
هیچ به یادم نبود که آن کلام کودکانه که قلم می راند در من ،
تو بودی ،
تو هستی ،
و من در کنار تو ام . . . !!!
گویی دگر عشقی نیست ،
دوست داشتنی نیست ،
احساس را به کودکی کشتم ،
افسوس . . .
دریغ !!!
( شاهین )