تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

روز عشق

 

نگاه در هم کشیدی و ابرو به هم گره،

که چرا قلم برای تو نقشی بر صفحه ی عاشقی نمی نگارد!؟

در دل خنده ام آمد به حرف و خیال تو...

که من سنگ روح و زمستان دل،

و تو همه شور، همه عاشقانه های کودکی...!

لیک، امروز خنده می کنم به خیال و دل خویش،

که نشسته ام به پای این صفحه ی شب زده، تا برای تو عاشقانه قلم رانم...

ندانستی و ندانستم که چه شد!

بازی سرنوشت چه سان رقم خورد!

که امروز نمی دانیم عاشقیم یا بت پرست!

کافریم یا تک پرست!

هرچه هست، عشق است، دیوانگیست، شمع است، پروانگیست...

آری، شمعم شدی، تا به عشق، بال به سودای تو سوزم،

تن به آتش وجود تو زنم،

دل به دریای نگاه تو غرقه کنم،

تا دوباره...

تا دوباره عاشق شوم!

پس خوشحال باش و بخند، که امروز قلم، عاشقانه به تحریر تو آمد؛

تا با تو سخن از بهار زند

در میان انبوهی از سپید برف زمستان،

در روز عشق...

آری، کنون دیگر هر روز با تو روز عشق است،

روز زندگیست،

که من خود را در تو یافتم؛

در هر نوا از لحن آمیخته به موج ات!

در هر بغض و هر گریه،

در هر لبخند و هر خنده،

با تو شکستم و از نو بر پا شدم، برجا شدم، روح گرفتم و عاشق شدم...

کنون در پس سکوت رخوت بار شب، برای تو می نویسم؛

قلم میان انگشتان می فشارم و دل به امواج نگاه تو می سپارم،

و چون مشق کودکی صفحه را پر می کنم از سرمشق معلم عشق،

و می نویسم:

دوستت دارم! دوستت دارم! صد بار، هزار بار...

می دانی؟! تو عاشقم کردی، گرفتارم کردی، و هم پریشان!!!

که در پس هر دوستت دارم، دلم به اضطراب فرو ریزد...

هر لحظه به دلهره گذرد،

عشق و دلواپسی در هم آمیزد،

و دل به سینه غروب کند،

و باز از نو و بار دیگر از نو...

پس بگذار به زبر لب نجوا کنم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!

کنون که قمار عاشقی باختم،

کنون که دیگر هیچ از من باقی نیست برای سوختن، برای ساختن،

اکنون چرا؟!

ترسانم! از هزار پیچ و خم روزگار که در پیش روی توست...

از هزار رنگ عاشقی،

از هزار نمایش عشق،

از هزار راه نرفته،

هزار حرف نگفته،

ترسانم، که تو همه شور، همه عاشقانه های کودکی، و من...!

...

اخم نکن، ابرو در هم نکش، امشب شب عشق است و من عاشق تو...!

خوشحال باش و بخند،

که من تورا دوست می دارم،

آری،

تورا به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارم،

تورا به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم،

تورا به خاطر نخستین گلها،

تورا به خاطر دوست داشتن دوست می دارم!

لیک...

از تو یک لبخند مرا بس است!

بخند که امروز روز عشق است،

روز توست و من در کنار تو...

چشم در چشم، دست در دست؛

پر ز شور، پر ز رنگ سرخ عاشقی...

 

(شاهین)

 

 

+  شنبه 26 بهمن1387ساعت  3:16 PM  به قلم شاهین  |