تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

افسوس

 

آری، افسوس...

افسوس که قفس جایی برای گشودن بال نیست

افسوس که سنگ نمی تپد

و پروانه دیگر نمی داند شمع چیست

افسوس که مجنون جان در ره لیلی داد

افسوس که امروز عشق فریاد است به زیر آب

و دل، چون ارزنی به زیر پای

افسوس که هرچه ریباست نادیدنیست

و افسوس که هرچه دل تنگ است

در پشت پرده ی شب پنهان!

کنون

دریا غرق در تلاطم امواج است

و من تنها مسافر قایق شب

بی آرزو

بی پارو...

افسوس... صد افسوس...

 

( شاهین )

 

+  شنبه 3 اسفند1387ساعت  11:12 PM  به قلم شاهین  |