تبليغاتX
روشن ترین خاموش
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

 

حرف آخر

 

امشب فراموشت می کنم

شبم سپید

فردا از آن من است

فردای روشن

برنده من شدم، که فرصتی که خواستی دادم

تا بدانی دوست داشتن نیازمند فرصت نیست

تو باختی!!

خانه ی دلم از تو خالی

وجودم پروانه ای...

خدا را شکر

 

(شاهین)

 

 

+  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت  0:3 AM  به قلم شاهین  | 

 

در حسرت مرگ

 

دیر زمانی بود

عشق از پنجره ی شب زده ام ننگریسته بود

من بودم و ملال روزمرگی

من بودم و کنج اتاق

یک لقمه نان

من بودم و فراموشی

اندکی لبخند و شاید دلخوشی

روزی بود و روزگاری

حسرت دیروز ... آری بود

اما دیگر بغض به گلو نبود

هر لحظه آرزوی مرگ نبود

راه نفس تنگ نبود

گره به ابرو از نفرت نبود

هیچ نبود، هیچ !

گویند توبه ی گرگ مرگ است

من توبه کرده بودم، عشق را از خود رانده بودم

اما شکستم

توبه ی خود به مهربانی تبسمی گرم شکستم

کنون سزای من عهد شکسته چیست ؟!

عمریست در سایه ی سنگی دیوار صبوری کرده ام

و معنای یافتن را در طعم از دست دادن دریافته ام

سوخته ام، یک بار، دو بار... اما باز ساخته ام

اشکی بود، باریده ام، و رها گشته ام

اما امروز...

نه اشکی برای رهایی

نه سازی به خلوت تنهایی

نه حتی کلامی با سنگ صبوری !!

کدام سنگ صبور ؟! کدام همدم ؟! کدام دوست ؟!

همه بیگانه اند

همه رذلان اند

همه ناکسان اند که با غروب شادی دیگر نیستند !

من دم فرو بستم

لب دوختم

راز دل به کس نگفتم

گونه به سیلی سرخ داشتم

تا ندانند قایقمان چه سان به گل نشست !

اما تو...

چه کردی ؟!

چه آسان لب گشودی...!!

هیهات، هیهات...

خدایا، تنها تو را دارم

تورا می خوانم

آنجایی ؟!

می بینی ؟!

دیدی چه شد ؟!

دیدی چه بر سرم آمد ؟!

که هر لحظه شکنجه ی کابوس خیانت شوم

و مرگ را به آغوش کشم

خدایا!

دیگر بغض نمی خواهم

دل تنگ نمی خواهم

شب نمی خواهم

کنج اتاق و ملال و لقمه نان هم نمی خواهم

من توبه شکسته ام

جرم معلوم است

حکم جاری ساز

 

(شاهین)

 

 

 

+  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت  10:46 PM  به قلم شاهین  | 

 

 

تو را می بخشم

 

تو را می بخشم

آری، تو را از اعماق وجود می بخشم

تو را عاشقانه می بخشم

به خاطر نام مقدس خدا

به خاطر قبله ای که از تو دارم

و به خاطر پاکی کودک درونت

 

تو را می بخشم

که هرچه به دروغ ساختم، به حقیقت ویرانش کردی

که هرچه بود و در وادی فراموشی گــُــم

به یادم آری، زنده سازی

تا هرچه باورم بود به خطا

به تلنگری ویران سازی به عطا

 

کنون در پس سکوت رخوت بار نیمه شب

یادت همه وجودم را به آتش می کشد

سجاده ام را می جویم

رو به قبله ی خدا می نشینم

و دو دست به آسمان شب آلود

سحر نزدیک است

اما شب، بی انتها

اشکی به گونه می لغزد

و بغض می شکند

گونه تر می شود

اما دل . . .

دیگر نمی تپد !

لاجرم خدا را می خوانم

تا که شاید در نمازم خم ابروی تو از یاد رود

لیک

تو را می بخشم

به خاطر تقدس دوستی

به خاطر آن روز که لبت گونه ام را بی بهانه، تر ساخت

و به خاطر گل شقایق

 

تو را می بخشم

به خاطر درسی که در کلاس عشق تو یادآوری شد

گفتم، تو را دوست می دارم

گفتی، نقطه سر خط، یادآوری :

عشقی نیست، صداقتی نیست

حسرت عمق نگاه عاشقانه بهانه بود

هرچه بود افسانه بود

امروز دیگر هیچ نیست

 

هیهات ، افسوس

 

 

(شاهین)

 

 

 

+  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت  8:26 PM  به قلم شاهین  |