تبليغاتX
روشن ترین خاموش -
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

 بهار آمد

 

 

سالی دگر با همه دل خستگی ،

با همه نشیب و فراز ،

با همه تاریکی و شاید روشنی اش سفر کرد !

کنون میان انبوهی از افکار و خاطرات غبار گرفته ،

انبوهی از تباهی این سال و هر سال گذشته ،

خوش دست و پایی می زنم !

خدایا ، من بنده ی پای تا سر گنهکار توام !

خدایا ، تو را می خوانم ،

با لحن سکوت ، با کلامی خسته ، با بُغضی شکسته !

اینک که دست از هرچه برایم بود و هست شسته ام ،

اینک که سوی نگاهم نه سوی دیروز است ،

دلم در گیر و دار بودن با توست ،

تورا می خوانم ، تا مرا بخوانی ،

چون طفلی پاک ،

چون کودکی ناکرده گناه !

کنون که تو را دارم ،

دیگر یاد آن ایام آتش به بودنم نخواهد زد ،

بوی گندم به وادی فراموشی خواهد رفت ،

و . . . کلام کودکانه رنگ خواهد باخت !

امشب مرا روزی دگر است ،

و فردا که سپیده زند ، سالی دگر است ،

هفت سین خواهم چید ،

که بهار است بهار !

با ترنم ، با نسیم ، با هزاران گل سرخ ،

با دلی پر ز شعف ، با تنی پر ز حیات ،

با نگاهی به افق ،

با سلامی به طلوع ،

...!

 

 

 

(شاهین)

 

 

 

+  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت  7:8 PM  به قلم شاهین  |