|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
بهار آمد
سالی دگر با همه دل خستگی ،
با همه نشیب و فراز ،
با همه تاریکی و شاید روشنی اش سفر کرد !
کنون میان انبوهی از افکار و خاطرات غبار گرفته ،
انبوهی از تباهی این سال و هر سال گذشته ،
خوش دست و پایی می زنم !
خدایا ، من بنده ی پای تا سر گنهکار توام !
خدایا ، تو را می خوانم ،
با لحن سکوت ، با کلامی خسته ، با بُغضی شکسته !
اینک که دست از هرچه برایم بود و هست شسته ام ،
اینک که سوی نگاهم نه سوی دیروز است ،
دلم در گیر و دار بودن با توست ،
تورا می خوانم ، تا مرا بخوانی ،
چون طفلی پاک ،
چون کودکی ناکرده گناه !
کنون که تو را دارم ،
دیگر یاد آن ایام آتش به بودنم نخواهد زد ،
بوی گندم به وادی فراموشی خواهد رفت ،
و . . . کلام کودکانه رنگ خواهد باخت !
امشب مرا روزی دگر است ،
و فردا که سپیده زند ، سالی دگر است ،
هفت سین خواهم چید ،
که بهار است بهار !
با ترنم ، با نسیم ، با هزاران گل سرخ ،
با دلی پر ز شعف ، با تنی پر ز حیات ،
با نگاهی به افق ،
با سلامی به طلوع ،
...!
(شاهین)