|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
افسوس
آری، افسوس...
افسوس که قفس جایی برای گشودن بال نیست
افسوس که سنگ نمی تپد
و پروانه دیگر نمی داند شمع چیست
افسوس که مجنون جان در ره لیلی داد
افسوس که امروز عشق فریاد است به زیر آب
و دل، چون ارزنی به زیر پای
افسوس که هرچه ریباست نادیدنیست
و افسوس که هرچه دل تنگ است
در پشت پرده ی شب پنهان!
کنون
دریا غرق در تلاطم امواج است
و من تنها مسافر قایق شب
بی آرزو
بی پارو...
افسوس... صد افسوس...
( شاهین )