|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
|
قاصدک
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
آسمان، ابر، زمین، خاک، به فریاد آمد
دل گرفت
بغض شکست
چشم گریست
روح برخاست به سویت
به دعا شد همه تن در تب رویت
دل پریشان
چشم گریان
دست لرزان
از من خانه خراب عشق گریزان
گشته ام باز دگرباره پشیمان
که به خال لبت ای دوست...
چرا دل شده حیران
پشت صد پنجره ی صد شب ما
قاصدک بود پیام آور ما
خبری نیست دگر از گل ما
از همان قاصد و آن همدم ما
قاصدک را پس چه شد ؟!
آن یار ما آخر چه شد ؟!
دل شکست و سر شکست
این سکوت اما شکست ؟!
تن فسرد و روح مرد
یاد ما از تو که بـُـرد ؟!
چه کنم بار خدایا !؟
مددی، گوشه ی چشمی، نظری...!
کافر قبله نبودم
راه گم کرده نبودم
لحظه ای بی تو نبودم
لیک
حق من این بود و بس ؟!
هرچه بود این بود و بس ؟!
آن قاصد ما را چه شد ؟!
آن یار ما آخر چه شد ؟!
آه...
قاصدک هم مرده است
یا راه را گم کرده است...!!!
(شاهین)