تبليغاتX
روشن ترین خاموش -
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...

 

در حسرت مرگ

 

دیر زمانی بود

عشق از پنجره ی شب زده ام ننگریسته بود

من بودم و ملال روزمرگی

من بودم و کنج اتاق

یک لقمه نان

من بودم و فراموشی

اندکی لبخند و شاید دلخوشی

روزی بود و روزگاری

حسرت دیروز ... آری بود

اما دیگر بغض به گلو نبود

هر لحظه آرزوی مرگ نبود

راه نفس تنگ نبود

گره به ابرو از نفرت نبود

هیچ نبود، هیچ !

گویند توبه ی گرگ مرگ است

من توبه کرده بودم، عشق را از خود رانده بودم

اما شکستم

توبه ی خود به مهربانی تبسمی گرم شکستم

کنون سزای من عهد شکسته چیست ؟!

عمریست در سایه ی سنگی دیوار صبوری کرده ام

و معنای یافتن را در طعم از دست دادن دریافته ام

سوخته ام، یک بار، دو بار... اما باز ساخته ام

اشکی بود، باریده ام، و رها گشته ام

اما امروز...

نه اشکی برای رهایی

نه سازی به خلوت تنهایی

نه حتی کلامی با سنگ صبوری !!

کدام سنگ صبور ؟! کدام همدم ؟! کدام دوست ؟!

همه بیگانه اند

همه رذلان اند

همه ناکسان اند که با غروب شادی دیگر نیستند !

من دم فرو بستم

لب دوختم

راز دل به کس نگفتم

گونه به سیلی سرخ داشتم

تا ندانند قایقمان چه سان به گل نشست !

اما تو...

چه کردی ؟!

چه آسان لب گشودی...!!

هیهات، هیهات...

خدایا، تنها تو را دارم

تورا می خوانم

آنجایی ؟!

می بینی ؟!

دیدی چه شد ؟!

دیدی چه بر سرم آمد ؟!

که هر لحظه شکنجه ی کابوس خیانت شوم

و مرگ را به آغوش کشم

خدایا!

دیگر بغض نمی خواهم

دل تنگ نمی خواهم

شب نمی خواهم

کنج اتاق و ملال و لقمه نان هم نمی خواهم

من توبه شکسته ام

جرم معلوم است

حکم جاری ساز

 

(شاهین)

 

 

 

+  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت  10:46 PM  به قلم شاهین  |